My little pony

متن مرتبط با «آخیر مهلت قسمت 7» در سایت My little pony نوشته شده است

رمان ترس و نفرت قسمت 15

  • نیلوبلاگ

    رمان ترس و نفرت قسمت 15 آنچه گذشت:امروز دوازدهمین روزیه که ما ای&...

    ادامه مطلب
  • رمان ترس و نفرت قسمت 13

  • نیلوبلاگ

    آنچه گذشت:اتفاقاته جالبی افتاد...دره خونه رو که باز کردیم متوجه شدیم برگشتیم به همون جنگلی که بودیم و هیچکس نمیدونست چجوری...اتفاقات جدید و مرگ ساگیری ایزومی روحیه همه رو خراب کرده بود...میسا سعی داشت بهم چیزی بگه اما نشد...همش تو فکرم همش غمگینم خسته شدم خسته...تو این فکرا بودم که صدای شکستن چیزی رشته افکارمو پاره کرد..***دویدیم سمت صدا انجل رو دیدم که موهای خوشرنگ طلاییش تو صورتش ریخته شده و با صدای آرومی گریه میکنه...ظرفه بزرگی جلوی پاش به هزار تیکه تقسیم شده بود..جلو رفتم و تا خواستم چیزی بگم دستای خونیشو دیدم که از ترس جیغه خفه ای کشیدممائو دوید سمتش و کشیدش کنار با دستاش صورتشو قاب گرفت و داد زد:انجل چیشده؟از دستت افتاد؟آره؟بگو آره...انجل از ترس به لکنت افتاده بود:اون...میخواست....منو...

    ادامه مطلب
  • رمان ترس و نفرت قسمت 12

  • نیلوبلاگ

    آنچه گذشت:از اون جنگل خارج شدیم و طبق گفته رتسو ب یه آدرس معین رفتیمتو راه میسا ب ما خبر داد ک من و تامایی سان تنها کسایی هسنیم ک میتونیم با اونیکی میسا صحبت کنیم...با رسیدن به اون خونه منتظره تاریکیه هوا و تبدیل میسا بودیم ک بعد از تبدیل..میسا سمت صاحب خونه رفت و حرف از انتقام زد...رتسو داد کشید که همه فرار کنیم******این قسمت:همه سراسیمه به سمت دره خروجی میدویدند و انجل از بقیه جلوتر بود...دره خ...

    ادامه مطلب
  • رمان ترس و نفرت قسمت 11

  • نیلوبلاگ

    رمان ترس و نفرت قسمت 11 آنچه گذشت:انجل زخمی شده بود...فکر کنم یه بگو مگو با میسا داشتهدرحاله فرار بودیم که پام به یه سنگ گیر کرد و صدای خودم و میسا رو میشنیدم خوابه عجیبی بود...یوکی از تو کتابه طلسم هاش طلسمه میسا رو پیدا کرد و راه حل کشتنه مقصر بود...قسمته قبل با جمله رتسو "پس میسپاریمش به میسا" تموم شد..***-خب...از الان تا تاریکیه هوا حدودا چهار ساعت وقت داریم..باید عجله کنیم-نرسیا چان درست میگ...

    ادامه مطلب
  • رمان ترس و نفرت قسمت 9

  • نیلوبلاگ

    رمان ترس و نفرت قسمت 9 آنچه گذشت: روزه شادی رو داشتیم...بچه ها میخندیدن و تظاهر میکردن اتفاقی نیوفتاده...درمورده میسا خیلی نظریه وجود داره که از هیچکدوم مطمعن نیستیم....سنسه همرو جمع کرد و یکم دلداریمون دادهمه میترسیدیم ک دوباره شب بشه و نفره بعدی ما باشیم...***********این قسمت:سنسه شروع کرد به درس دادن...با خودکارم ور میرفتم و فکر میکردممیسا دستش رو بالا گرفت:سنسه لطفن قسمته قبلو دوباره توضیح بد...

    ادامه مطلب
  • رمان ترس و نفرت قسمت 10

  • نیلوبلاگ

    رمان ترس و نفرت قسمت 10 آنچه گذشت:نی سان منو کاملا جون به لب کرد چون با رتسو رفته بودن تو جنگلبعد از برگشتنشون متوجه شدیم میسا غیبش زده...رتسو قضیه طلسم شده میسارو برامون تعریف کرد و حالا میدونیم از چی باید بترسیمهمه ساکت بودیم ک صدای جیغی به گوشمون رسید***این قسمت:دویدیم سمته صدا نرسیا از هممون سریع تر میدویدبه جایی رسید و جیغ کشید:انجلللللهممون ب سرعت خودمونو بهش رسوندیم...انجل رو دیدم ک رو زمی...

    ادامه مطلب
  • رمان ترس و نفرت قسمت 7

  • نیلوبلاگ

    آنچه گذشت:نمیدونم چجوری تو این گرما بارون اومد....تو اون تاریکی و سرما نرسیا یه دخترو دیدرتسو رفت و اونو اورد سمت ما...وقتی بهوش اومد گفت احتمالا همه دوستاش مردن....روحیه اش خیلی ضعیف بود...یوکی درمورده داستانش بهم گفت که اگر نتونن متوقفش کنن همه میمیرن...****************این قسمت:همه عصبی بودیم و میترسیدیم...ساگیری اومد تو جمع و با دیدنه اون دختر شوکه شد:هون...هونوکا سان؟هونوکا سرشو بالا گرفت:ساگ...

    ادامه مطلب
  • رمان ترس و نفرت قسمت 8

  • نیلوبلاگ

    آنچه گذشت:بعد یه دعوا بین همه بچه ها سرم گیج رفت و بیهوش شدم...وقتی بیدارشدم صبح شده بود...میسا برگشته بود و بچه ها شاد بودن....در حاله صحبت کردن با میسا بودم که مائو از چادر بردتم بیرون*************این قسمت:دنبال مائو دویدم...صدای یومیکو رو از دور میشنیدم-وااااااییییی چه کاواییهکنجکاو شدم که ببینم چی اونجاس...سمت بچه ها رفتیم...یه حیوونه کوچولویه خوشکل اونجا بود...شبیه موش بود اما یکم بزرگتر...ب...

    ادامه مطلب
  • رمان ترس و نفرت قسمت 6

  • نیلوبلاگ

    آنچه گذشت:بالاخره به اون اردو رفتیمیه جنگله خیلی قشنگ...اما تو شب بدونه آتیش خیلی ترسناک بود...یوکی برامون یه داستان ترسناک تعریف کرد که دقیقا شبیه خوابی بود که دیده بودمخیلی ترسیده بودم اما تو جمع نشون نمیدادماطرافو نگاه کردم اما میسا رو ندیدم*************************این قسمت:یوکی رو کرد بهم:ترسیدیلبخندی پر از خجالت زدم:چی؟نه بابامائو یه ابروشو انداخت بالا:بکاع این داستانا چیه تعریف میکنی؟یوکی پو...

    ادامه مطلب
  • رمان ترس و نفرت قسمت 5

  • نیلوبلاگ

    آنچه گذشت:یومیکو چان بهم زنگ زد و گفت که برم کافه...از بچه های شورا همه بودیم جز یوکی و کاریما چان...مشغول صحبت بودم که داداش یو سده راهم شد...صبح پاشدم و رفتم مدرسه...اونروز سنسه نیومده بود...ساشیدا سنپای خبره یه اردوی اجباری و یک هفته ای رو داد...مطمعن بودم نی سان نمیذاره برم اما سنپای گفت میشه یه همراه ببریم...بعد از خوردن زنگ با گریه میسا رو به رو شدیم...***************این قسمت:یومیکو و یوکی ...

    ادامه مطلب
  • رمان ترس و نفرت قسمت 4

  • نیلوبلاگ

    آنچه گذشت:متوجه مهربونیه کازاکی سان شدیم...تازه فهمیدم عصبانیتش بخاطره رفتاره بده بچه ها با ایزومی سانه...راهه برگشتو مثل همیشه اومدیم...اما ایندفعه یکی بهمون اضافه شد...وقتی رسیدم خونه متوجه شدم کازاکی سان یه برادر هم سن داداش یو دارهتو اتاقم بودم ک گوشیم زنگ خورد*************این قسمت:سمت گوشیم رفتم:بله بفرمایید...-کنیچوا آیومی چان+سلام یومیکو چان....چه عجب یادی از ما کردی-من ک خیلی بهت زنگ میزنم-_-+اِوا0_0 آره راست میگی-بعله-_-+جانم؟کاری داشتی؟-آره خب...میخواستم ببینم میتونی بیای کافه؟+الان؟0_0-آره...به عنوان شورا باید حواسمون ب همه چیز باشه+چیزی شده؟-نه نه...فقط باید حرف بزنیم+پس باید قبل ...

    ادامه مطلب
  • رمان ترس و نفرت قسمت 1

  • نیلوبلاگ

    -تا به حال به این فکر کردی که اونا میتونن برگردن؟+کیا؟-مرده ها+همچین چیزی امکان نداره-درسته...ولی اتفاق افتاده..25 سال پیش تو یه مدرسه اتفاق افتاده+و...واقعا؟-آره...سیاهی و تاریکی همه جارو میگیره...و بعد...پوفففف+داری منو میترسونی...-اول در باز میشه...سنسی میگه:سروصداتون خوابمو به هم زد+تمومش کن-بعد تلفن زنگ میخوره...ولی کسی پشت خط نیست...در نهایت صدای رعد و برق همه جارو پر میکنه+اونه گایشیماس....تمومش کن-ههههه خب دیگه نترس....ادامه نمیدم حرفای اون روز حسابی روم تاثیر گزاشته بود...همش با خودم کلنجار میرفتم که اگه همچین چیزی تو مدرسه ما رخ بده باید چیکار کنم *********************************صب...

    ادامه مطلب
  • رمان ترس و نفرت قسمت 2

  • نیلوبلاگ

    رمان ترس و نفرت قسمت 2 آنچه گذشت:حرفاش بد جوری رو مخم بود...همش داشتم ب این فکر میکردم که نکنه حقیقت داشته باشه....تو فکر بودم ک کاریما چان رو دیدم و با هم ب مدرسه رفتیم....اونروز دوتا دانش آموز جدید داشتیم ساگیری ایزومی و میسا کازاکی از مدرسه هوشینومی منتقل شده بودنوقتی خواستم چیزی بگم یکی دستشو گذاشت رو شونم*****************این قسمت:برگشم...مائو چان بودپرسیدم چیزی شده؟مائو خیلی آروم دمه گوشم گفت:زنگ تفریح بیا جای همیشگی...با سر تاییدش کردمو برگشتم سمت سنسهسنسه داشت درس میداد تنها چیزی ک فهمیدم این بود ک راجع ب دنیای بعد از مرگ صحبت میکرد...میخواستم گوش بدم اما بدجوری حواصم پرت بود....زنگ خو...

    ادامه مطلب
  • رمان ترس و نفرت قسمت 3

  • نیلوبلاگ

    رمان ترس و نفرت قسمت 3 آنچه گذشت:تو حیاط بودیم ک میسا با عصبانیت سمتمون اومد و دعوا بالا گرفت...وقتی برگشتیم کلاس ساگیری سان با چشمای پره اشک سره میز ما اومد و کمک خواستاون چیزی درباره کازاکی سان میدونه ک هیچکس نمیدونهمشغول صحبت بودیم ک کازاکی سان اومد جلو و دستشو محکم کوبوند رو میز...**************این قسمت:جا خوردم...بهش زل زدم:چ...چیزی می...میخوای کازاکی....س...سانمیسا دستشو مشت کرد:از همتون عصبانی ام...کم کم چهره عصبانیش محو شد و اشکاش سرازیر شد...دیگه اون میسای بد رو تو چهرش ندیدم...از جام بلند شدم و بقلش کردم:کا...کازاکی سان چیشده؟عقب رفت...اشکاشو پاک کرد:تا کی میخواید من و ایزومی سان رو...

    ادامه مطلب
  • قسمت هفتم سایه مرگبار

  • نیلوبلاگ

    سلااااام نصفه شبی تصمیم گرفتم سابه مرگبار رو براتون بذارم برو ادامه پشیمون نمیشی ...

    ادامه مطلب
  • قسمت دوم سایه مرگ بار

  • نیلوبلاگ

    سلام سلام اینم از قسمت دوم سایه مرگ بار امیدوارم اونقدر که باید خوب باشه ...

    ادامه مطلب