خرید بک لینک

آنچه گذشت:
بعد یه دعوا بین همه بچه ها سرم گیج رفت و بیهوش شدم...وقتی بیدارشدم صبح شده بود...میسا برگشته بود و بچه ها شاد بودن....
در حاله صحبت کردن با میسا بودم که مائو از چادر بردتم بیرون
*************
این قسمت:
دنبال مائو دویدم...صدای یومیکو رو از دور میشنیدم
-وااااااییییی چه کاواییه
کنجکاو شدم که ببینم چی اونجاس...سمت بچه ها رفتیم...
یه حیوونه کوچولویه خوشکل اونجا بود...شبیه موش بود اما یکم بزرگتر...
با تعجب پرسیدم:این دیگه چیه؟
هونوکا دوید سمت ما و بلندش کرد:این یه گونه از همستره...بعدشم اسم داره...
کاناده جیغ کشید:واییییی هونوکا چان موش دارهههه چه بامزهههه
هونوکا داد زد:همسترررر
نرسیا خندید:تو تا فرداهم توضیح بدی ما بهش میگیم موش
هونوکا:اسمش فندوقه...
یومیکو جیغ کشید:چه کاواییییییی^-^
دیمون پوکر فیس نگاه میکرد:موش ندیده ها...
دوباره جیغه هونوکا بالا رفت:همسترهههههه همسترررر
بچه ها شاد بودن و میخندیدن...انگار هیچکس چیزی درباره دیشب یادش نیست....چجوری میتونن اینقدر آروم باشن؟
تو همین فکرا بودم که یوکی اومد سمتم:اوتوساکا سان یه لحظه میای؟
موهامو انداختم پشت گوشم:البته...
یوکی لبخندی زد و گفت:چشماتو ببند...
جا خوردم:برایه چی؟
خندید:ببند حالا بعدا میفهمی...
چشمامو رو هم گزاشتم:خب...حالا چی؟
با هیجان جواب داد:هیچی...دنباله صدام بیا...
لبخند زدم:هااای
یکم که جلو رفتیم گفت چشمامو باز کنم...چیزی که جلوم بود رو باور نمیکردم
با لحنی حیرت زده گفتم:وای....اینجا...خیلی....قشنگه...
چشماشو رو هم فشار داد:میدونستم خوشت میاد...بعد یه گله صورتیه کوچیکو داد دستم...
لبخند زدم:قشنگه^-^
یوکی نفس عمیقی کشید:خب بیا بریم پیشه بقیه
مثل همیشه جیغ کشیدم:هااای
برگشتیم پیشه بچه ها...کاریما اومد سمتم:کجا بودین؟
آسمونو نگاه کردم:همین اطراف...
خنده ای کرد:امان از عشق
جا خوردم:چی؟ایه ایهههه اینطور نیییییست...باکاااااااا
کاریما از خنده ریسه میرفت:پس این گل چیه دستت؟
سرخ شده بودم:کاریما چان اذیت نکن دیگههه
جلو اومد و گونمو بوسید:داشتم شوخی میکردم آیو...ناراحت شدی؟
لبخندی زدم:ایه...از بهترین دوستم که ناراحت نمیشم....
رو چمن ها نشستم و بچه هارو تماشا میکردم...با صدای جیغه انجل گوشم صوت کشید
-عههههه داری جر زنی میکنیییییییییی
دیمون با خنده شیطنت آمیزی جواب داد:نخیرم تو بلد نیستی بازی کنی
انجل جیغ کشید:من خیلی ام خوب بازی میکنممممم
دیمون با تردید بهش نگاه کرد:فکر میکردم دختره آرومی هستی....ولی نه خیلی جیغ میزنی
انجل سرخ شد:نانده مونای؟
خندیدم و سرمو برگردوندم...یومیکو و مائو رو دیدم که داشتن منظره رو تماشا میکردن...دسته کاریما رو گرفتم و سمت اونا رفتیم
مائو بهم نگاه کرد:شما چرا بازی نمیکنین؟
آهی کشیدم:ذهنم درگیره...ینی واقعا دیشبو یادشون رفته؟
مائو پوزخندی زد:نه...دارن تظاهر میکنن...هیچکس نمیخواد بمیره...میدونی با اتفاقی که دیشب برات افتاد ما از ترس سکته کردیم...
سرمو گرفتم پایین:گومنه
مائو جا خورد:ایه ایه....منظورم این نبود....آخه اون اتفاق دسته خودت نبود که...
یومیکو چشماشو ریز کرد:راستی آیو...میسا بهت چی گفت؟
با مِن مِن جواب دادم:مثل اینکه اون....همهٔ حادثه مدرسه هوشینومیو دیده...ولی..
کاریما پرید وسطه حرفتم:چییییی؟پس واسه همین اونقدر آشفته بود
با سر حرفشو تایید کردم...
یومیکو بهم زول زد:خب...ادامه بده ولی چی؟
جواب دادم:ولی فکر میکنه خواب دیده...حتی قبل این بار چند دفعه اتفاق افتاده...
مائو دستشو گزاشت زیره چونش:هوووممم...پس دلیله رتسو همین بوده
ادامه دادم:هونوکا سان میگفت میسا طلسم شده...
یومیکو به میسا نگاه کرد:طلسم؟اینکه شبا راه میره؟
کاریما تو فکر فرو رفت:تو خواب راه رفتن که طلسم نیست....خیلیا اینطوری هستن
رتسو اومد سمت ما:میسا تو خواب راه نمیره...
کاریما جا خورد:خب...پس چی؟
رتسو دستشو مشت کرد:اون فقط..
مائو چشماشو ریز کرد:فقط چی؟
تا رتسو خواست چیزی بگه سنسه بچه هارو جمع کرد و گفت میخواد درس بده
رفتیم سمتش و هرجا که خواستیم نشستیم...
دیمون نشست جلوم و برگشت بهم نگاه کرد:اینجا دیگه نمیتونی بخوابی دختر خانوم
خندیدم:حق با توعه...
سنسه شروع کرد:میخوام چیزی راجع به افسانه ها بگم...میدونم مربوط به درس نیست اما گفتنش مهمه....
افسانه ها جمع آوری شدن از حرف چند حضار...بعضی قسمتاش بزرگ نمایی میشه و بعضی قسمتاش جا میمونه...اما میدونین...افسانه ها قصه نیستن و حتی زاده تخیل کسی هم نیستن...افسانه ها حقیقت دارن...اما اتفاق افتادنش درصده کمی داره...ما به این اردو نیومدیم که جنازه هامون برگرده...پس با اراده قوی باید به راهمون ادامه بدیم...
همه یک صدا جواب دادیم:هاااای
سنسه لبخندی زد:افسانه ای که آساهینا سان دیشب گفت یه افسانه جهانیه...خیلیا از روش مانگا یا انیمه ساختن...اما دلیل نمیشه که برامون پیش بیاد...
اولین باری بود که اینقدر با لذت به حرفای سنسه گوش میکردم...
کاناده خیلی جدی شروع کرد:ینی اگه ما بمیریم از رومون انیمه درست میکنن و بعدش معروف میشیم؟
نرسیا پوکر فیس نگاهش کرد:باکا جان...وقتی مرده باشی معروف شدنت به چه دردی میخوره؟
کاناده:روحم شاد میشه^-^
با این حرفه کاناده بچه ها خندشون گرفت و جو رو عوض کرد...اما هنوزم همه میترسیدن که دوباره شب بشه...
**************
در قسمت بعد:
...بکاع بندازش اونور...
...کی بر میگردیم خونه...؟
...گمشو...
*********
سودسکا....اینم از این...
هیهیهی...منتظره بعدی باشین^-^

البته میخوام تا برگشتنه کاریما چان صبر کنم

برچسب ها: رمان ترس و نفرت

برچسب: نویسنده: آرمان مرادیان تاريخ: سه شنبه 14 شهريور 1396 ساعت: 18:17

صفحه بندی