آنچه گذشت:
بالاخره به اون اردو رفتیم
یه جنگله خیلی قشنگ...اما تو شب بدونه آتیش خیلی ترسناک بود...
یوکی برامون یه داستان ترسناک تعریف کرد که دقیقا شبیه خوابی بود که دیده بودم
خیلی ترسیده بودم اما تو جمع نشون نمیدادم
اطرافو نگاه کردم اما میسا رو ندیدم
*************************
این قسمت:
یوکی رو کرد بهم:ترسیدی
لبخندی پر از خجالت زدم:چی؟نه بابا
مائو یه ابروشو انداخت بالا:بکاع این داستانا چیه تعریف میکنی؟
یوکی پوزخندی زد:اینا داستان نیست...
یومیکو حرفشو تایید کرد:درسته این یه افسانس
دستامو به هم نزدیک کردم:افسانه ها درس عبرت اند...پر از حقیقت اند...
مائو دستاشو اورد بالا:خب خب تسلییییم
داشتیم همینجوری مسخره بازی میکردیم که رتسو اومد سمتم و آروم گفت:میسا رو ندیدی؟
جواب دادم:ن...نه
دستاشو کشید لای موهاش و با لحنی آمیخته در ترس و خشم گفت:واااای شبه بدی در پیشه...
رعدو برقی زد و بارون کم کم شروع شد...
هممون تعجب کردیم...تو این گرما...بارون؟
دیمون با اخم گفت:د بیاع....همینو کم داشتیم...
بارون سریع تر شد و آتیش رو خاموش کرد...
خودمو تو یه جای تاریک دیدم...
آروم سمت جلو حرکت کردم که صدای نی سان رو شنیدم که داد میزد:آیومییییی
خیلی خوشحال شدم و دویدم سمت صداش:داداشییی...
صدام بین صدای جیغ بچه ها گم میشد...
ساشیدا یه فانوس رو روشن کرد و اومد وسطه ما:آروم باشید...چیزی نیست...آروم
هممون سمت چمدونامون رفتیم و چراغ قوه هامونو برداشتیم
پیش داداش یو واستاده بودم که چشمم به کاریما افتاد...یه گوشه نشسته بود و اشک میریخت...دویدم سمتش:کاریما چان...چی شده
اشکاشو پاک کرد:من نمیخوام بمیرم...
جا خوردم:قرار نیست کسی بمیره
با بغض جواب داد:دیدمش....من اون دختر با لباس قرمز و قیچیه خونی رو دیدم...
میگن هرکی ببینتش اولین قربانیه
داد زدم:نه اینطور نیست...کسی نمیتونه به بهترین دوستم آسیب بزنه
دستشو گرفتم و دویدیم کناره داداش یو...
رتسو رو دیدیم که با عصبانیت دوره خودش میچرخید و زیره لب میگفت:نباید میووردمش...جونه همه در خطره...
هممون ترسیده بودیم...مائو سمت یوکی رفت و با عصبانیت گفت:اگه اون داستانه لعنتیو نمیگفتی الان اینقدر نمیترسیدیم
رفتم سمتشون تا آرومش کنم اما قبل از اینکه چیزی بگم یه صدای جیغه آشنایی شنیدم...
همه دویدیم سمت صدا:نرسیا چان...چی شده؟
نرسیا خشکش زده بود...با دستش به جایی اشاره کرد...
یه دخترو نشون میداد که رو به رو واستاده و بعد چند ثانیه افتاد زمین
رتسو رفت جلو:تقصیره منه...درستش میکنم
سمت تاریکی رفت....هممون ترسیده بود....محکم به نی سان چسبیده بودم و اشک میریختم....
رتسو رودیدیم که داشت سمته ما میومد و تو بغلش یه دختر بود...
اول فکر کردم میساس اما اون نبود....رتسو اون دخترو گزاشت کناره یکی از چادرا...بارون کم کم قطع شدو تونستیم آتیش روشن کنیم....سمت اون دختر رفتم...کاناده هم پشت سرم اومد....بی هوش بود...موهای نارنجی شو که رو صورتش ریخته شده بود کنار زدم...
کاناده داد کشید:واااااای چه خوشگلههههه
با دست بهش اشاره کردم که آروم باشه
چشمای آبی و درشتشو باز کرد...با دیدنه منو کاناده ترسید و از جاش پرید
دستمو بالا گرفتم:نترس...در امانی...
چهره شوکه شدش محو شد...رو زمین نشست و بلند بلند گریه میکرد...
یومیکو اومد سمت ما:عه...بیدار شدی؟وااای چه کاواییه
دستمو بردم سمتش:خوبی؟من...آیومی ام...که با دوستام اومدیم اردو...
اشکاشو پاک کرد:هونوکا...
دستاشو گرفتم:چه اسم قشنگی...خب...هونوکا چان...بقیه دوستات کجان
دوباره گریه اش شروع شد:مطمعن نیستم...ولی فکر کنم همشون مردن...من مرگ بهترین دوستمو...
بغضش نذاشت حرفشو کامل کنه...با صدای بلند اشک میریخت
انجل اومد نزدیک:من...میفهمم چی میگی...
اشکاشو پاک کردم:اکثر ما درده از دست دادنه یه عزیزو کشیدیم...
مائو دستشو گزاشت رو شونم:تغریبا همه ما...
ساشیدا پرید وسطه حرفمون:اینجا چه خبره؟دختره بیچاره رو کشتید
کاریما از جاش بلند شد:سنپای...ما بهتر میتونیم درکش کنیم...ببخشید اما مجبوریم سرپیچی کنیم...
ساشیدا با حالت بهت زده ای جواب داد:هرکاری دوست دارید بکنید...
هونوکا سرشو اورد بالا:همه چیز از یه داستان شروع شد....دوره آتیش نشسته بودیم...و یکی از بچه ها اون افسانه رو تعریف کرد...
رو کردم به یوکی:آساهینا سان...یه لحظه میای؟
اومد سمتم:چی شده؟
با ترس گفتم:آخره اون افسانه چیه؟
دستاشو مشت کرد:اگه نتونن متوقفش کنن...همشون میمیرن...
****************
در قسمت بعد:
...خسته شدم...
...دیشب یه خوابه عجیب دیدم...
...چقدر دیگه مونده..؟
****************
خبببببب اینم از ایییییین....نظرتونو بگید^-^
ببخشید چون تعداد زیاده نقش ها رو نمیتونم زیاد کنم...
و یه چیز دیگه...پایان خوش یا پایان بد؟
************
....کاریما چاااااااااان کجایییییییی؟....