آنچه گذشت:
نی سان منو کاملا جون به لب کرد چون با رتسو رفته بودن تو جنگل
بعد از برگشتنشون متوجه شدیم میسا غیبش زده...
رتسو قضیه طلسم شده میسارو برامون تعریف کرد و حالا میدونیم از چی باید بترسیم
همه ساکت بودیم ک صدای جیغی به گوشمون رسید
***
این قسمت:
دویدیم سمته صدا نرسیا از هممون سریع تر میدوید
به جایی رسید و جیغ کشید:انجللللل
هممون ب سرعت خودمونو بهش رسوندیم...انجل رو دیدم ک رو زمین افتاده بود و با صدایی خیلی آروم گریه میکرد...
خیلی میترسیدم نزدیک شم.. یوکی دستمو گرفت:اگه با هم باشیم نمیترسیم با بغض بهش نگاه کردم...مائو اومد جلو و اونیکی دستمو گرفت:حق با اونه...نترسید ما باید به انجل کمک کنیم
همه دستای همدیگه رو گرفتیم و سمته انجل رفتیم...وقتی دیدمش خشکم زد
کاناده دوید سمتش و دستشو گرفت:انجل...انجل ترو خدا...انجل
انجل با صدایی آروم گفت:اون همین اطرافه...فرار کنید...
نی سان جلو رفت و انجل رو کول کرد بعد داد زد:برگردید همونجایی که بودین...فورا
همه ترسیده بودیم و جیغ میکشیدیم...صدای خنده ای شنیدم...وقتی برگشتم میسا رو دیدم ک چشم تو چشمم بود..قیچی رو بالا گرفت
جیغ کشیدم:نی سااااااان...یکی کمک کنههههه
تا خواست بیارتش پایین رتسو دستشو گرفت
میسا داد زد:من بهش نیاز دارم...دسته رتسو رو محکم گرف و قیچیشو بالا گرفت
رتسو داد زد:منتظر نشین...بدوید
سره جام خشکم زده بود که یومیکو دستمو کشید:آیو بدووو
داد زدم:نهههه رتسو...اون...اون
یومیکو تو چشمام زل زد:میسا ب برادرش آسیب نمیزنه
با لحنی آمیخته در ترس داد زدم:اون الان میسا نیست...دستمو کشیدمو دویدم سمتشون:میسا...لطفا ولش کن...لطفا...
رتسو داد زد:آیومی...بروووو من چیزیم نمیشه...
با بقض دویدم سمته بچه ها....صدای جیغ گوشامو پر کرده بود...داشتم میدویدم اما در عرضه یه پلک زدن همه جا تاریک شد...
***
"آ...آیومی..منو میبینی؟"
"میسا؟اینجا چه خبره؟"
"آیو..کمکم کنم..نجاتم بده"
"من؟آخه چجوری؟"
"اون منو مجبور میکنه..تقصیره من نیست.."
"اون...کیه؟"
"اون...اون.."
-آیومیییییی....اوی آیومییییی...بیدار شوووووو
+چی شده؟صب شد؟دیشب چی شد؟انجل چطوره؟
-چیزی نشده پات گیر کرد ب یه سنگ و بیهوش شدی...آره صب شده...دیشب به خیر گذشت و انجل هم سالمه...
+یوکاتااااا
-تا شب وقت داریم یه راه حل پیدا کنیم...
+ولی کاریما...ما چیکار میتونیم بکنیم؟
-فعلا ک وقت داریم بیا بریم پیشه بقیه^-^
+های...
از چادر رفتیم بیرون صدای بچه ها تو گوشم میپیچید
وای آیومی خوبی؟
جییییغغغغ آیوووو
آیومی زندس مردمممم
به درک ک زندس چیکار کنم حالا؟
سرمو انداختم پایین و رفتم کناره مائو نشستم...
یومیکو بهم نگاه کرد:خوبی آیومی چان؟
لبخندی زدم:های^-^آریگاتو گزایی ماشتا^-^
مائو خندید:خوش بحالت اتوماتیک خوابیدی...ما ک اصلا خوابمون نبرد...
با ناراحتی نگاش کردم:آره...شانس اوردم
سرمو ک برگردوندم میسا رو دیدم ک داره گریه میکنه...بلند شدم و رفتم طرفش
-نیا نزدیکم..من خطرناکم
+میسا...
-آره بچه ها بهم گفتن دیشب چیکار کردن...نی سان...بهم دروغ گفته بود
+اون بخاطره خودت اینکارو کرده
-اگه میدونستم هیچوقت ب این اردو نمیومدم
+آمممم...یه خوابه عجیبی دیدم...
-وَ..؟
+و...اینکه...
هنوز حرفم کامل ندشده بود ک دیمون رستمو کشید و بلندم کرد:میخوایم بریم دنباله راه حل...آماده باش
سرمو ب نشونه تایید تکون دادم رو کردم ب میسا:امروز قضیه این طلسمو تموم میکنیم●_-
لبخنده تلخی زد:آریگاتو
دویدم سمته یوکی:آنو....آساهینا سان
برگشت سمتم:چی شده؟
بدستامو به هم گره کردم:تو اون کتاب طلسم های افسانه هارو اوردی؟
چشماش گرد شد:چرا ب فکره خودم نرسید...آرهه اوردم
با هیجان جیغ زدم:واییییی برو بیارش دیگههه
یوکی دوید سمته کیفش و یه کتابه بزرگو در آورد...نشست رو زمین
....همه دورش حلقه زدیم...
شروع کرد ب خوندنه فهرست:طلسمه تغیره چهره..طلسمه تسخیر..طلسمه غارت..طلسمه دوگانگی..طلسمه ذهن خوانی..طلــ
مائو حرفشو قطع کرد:واستا واستا..قبلیه چی بود؟
یوکی جواب داد:دوگانگیه شخصیت..؟
نرسیا چشماشو ریز کرد:باید همین باشه...
رفتم نزدیک تر:صفحه 98..زود باش آساهینا سان
یوکی شروع کرد ب ورق زدن و رو یه صفحه واستاد..شروع کرد به خوندن:این طلسم وقتی ایجاد میشه که فرد عزیزشو از دست میده...نیمی از شخصیتش نمیخواد این قضیه رو باور کنه بنابر این با تاریک شدنه هوا خودشو نمایان میکنه و سعی در پیدا کردنه مقصر میکنه و حتی ممکنه ب جنایاته بزرگی دست بزنه...
همه تو فکر فرو رفته بودیم که یومیکو سکوت رو شکست:خب...ننوسته درمانش چیه؟
یوکی تند تند ورق میزد:چیزی ننوشته...آآآآ ایناهاش...
دیمون چپ چپ نگاه کرد:خبببب؟
یوکی با ترس جواب داد:گرفتنه انتقام....تا وقتی قربانیه ماجرا مقصر رو به قتل نرسونه به کشتار هایه شبانش ادامه میده
مائو با عصبانیت گفت:ما مقصر از کدوم گوری بیاریم؟
میسا اومد پیشه ما:اما اون خودش مرده...درسته نی سان؟
رتسو دستاشو مشت کرد:انتقام؟باید برگردیم شهر...
کاناده با ترس رو کرد ب رتسو:کازاکی سان میخوای قتل کنی؟
رتسو داد زد:چاره دیگه ای داریم؟
نرسیا بهش نگاه انداخت:میندازنت زندان بدبخت..
رتسو خنده ای کرد:پس میسپاریمش به میسا...
***
در قسمته بعد:
...اوه کازاکی سان اینجا چیکار میکنی..؟
...تو..اونارو..کشتی...
...بدویییییید...
***
پایااااااااااااان
[ سه شنبه بیست و یکم شهریور ۱۳۹۶ ] [ 23:29 ] [ «آیومی اُتوساکا» ] [ ]