آنچه گذشت:
یومیکو چان بهم زنگ زد و گفت که برم کافه...از بچه های شورا همه بودیم جز یوکی و کاریما چان...مشغول صحبت بودم که داداش یو سده راهم شد...
صبح پاشدم و رفتم مدرسه...اونروز سنسه نیومده بود...ساشیدا سنپای خبره یه اردوی اجباری و یک هفته ای رو داد...مطمعن بودم نی سان نمیذاره برم اما سنپای گفت میشه یه همراه ببریم...
بعد از خوردن زنگ با گریه میسا رو به رو شدیم...
***************
این قسمت:
یومیکو و یوکی یکم ازمون دور شدن تا یومیکو جریانو بهش بگه
به میسا نکاه کردم که موهای مشکی و صاف و بلندش تو صورتش ریخته شده بود
موهاشو انداختم پشت گوشش:کازاکی سان...گریه نکن...شاید اگه برادرم باهاش صحبت کنه بتونه راضیش کنه ک اونکارو ادامه نده...
میسا سرشو اورد بالا:هر کاری کردم که دست از این کارش برداره...اما میگه باعث دردسر میشم...
مائو یکم اومد نزدیک تر:اما وقتی ما کناره هم باشیم هیچ دردسری وجود نداره...
یاده حرف کاریما افتادم که تو راه همینو گفته بود...بهش نگاهی انداختم
لبخند زد و چشماشو یکم روهم فشار داد...
ساگیری از جاش بلند شد و اومد تو جمع ما اما چیزی نگفت...
نرسیا رو کرد به میسا:ایزومی سان همیشه اینقدر ساکته؟
میسا به ساگیری نگاه کرد:نه...اون خیلی شاد و سرحاله...اما تو جمع یه کودره به تمام معناس...
زنگ شروع شدن کلاس خورد و هممون بیکار بودیم...خیلی خسته بودم...چشمام سنگین شد و همه جا تاریک...چند لحظه بعد خودمو تو یه جنگل دیدم...هیچکس نبود...ترسیده بودم و شروع ب حرکت کردم...یه دختر با موهای بلند و مشکی با یه لباس قرمز رو به روی خودم دیدم...با لحنی لرزون گفتم:میبخشین...من گم شدم...شما میدونید اینجا کجاس؟
برگشت...با دیدن چهرش خوشحال شدم:کازاکی سان....
جلو اومد...با دیدن قیچی خونی تو دستش جا خوردم:کا....کازاکی سان...
پوزخندی زد:نترس...من دوستت دارم...نمیکشمت
ترسیدمو دویدم...به یک جای بن بست رسیدم...با جیغ بلندی از خواب پریدم...خودمو تو کلاس دیدم...
کاریما سریع بهم نزدیک شد:آ....آیو...خوبی؟
با سر بهش گفتم آره...
خنده مائو رو شندیدم و برگشتم:چی شده؟
دستشو رو دلش گزاشت و با لحنی تمسخر آمیز گفت:سره کلاس میخوابی عیبی نداره....ولی دیگه چرا خواب میبینی؟؟؟
لبخنده مصنوعی زدم...متوجه شد حالم خوب نیست:آیو...چی دیدی؟
تا اومدم چیزی بگم زنگ خورد بدون حرف اضافه ای از جام پاشدم و دویدم حتی منتظر نموندم بچه ها بیان تا با هم برگردیم....تو راه همش میگفتم:آخه چه معنی داره؟بیچاره میسا...اون خیلی دختره خوبیه...چرا باید همچین خوابی راجع بهش ببینم؟
تو همین فکرا بودم که خودمو جلوی دره خونه دیدم...اصلا نفهمیدم اون راهو با چه سرعتی میدویدم...
رفتم تو خونه و با صدایی نسبتا بلند گفتم:نی ساااان...هنوز بر نگشتی...؟
صدایی شندیم...انگار مهمون داشتیم...
-آیو من اینجام...
دویدم سمت صداش...دیدم یکی از دوستاش اونجاس اما نمیشناختمش
-این یکی از دوستامه...کازاکی سان...
فهمیدم که برادره میساس به خاطره حرفایی که میسا راجع ب برادرش گفته بود ازش خوشم نمیومد...دستمو مشت کردم:خیلی خوش اومدین...
رو کردم ب نی سان:داداش یو مدرسمون یه اردو میخواد ببره...یک هفته ای و اجباریه
-آآآ...خب نمیتونی بری...
پامو کوبوندم رو زمین:خب تو هم بیا...
-خیلی خب...کی هست؟
با ذوق جواب دادم:فردا
چشمم ب کازاکی سان افتاد که با استرس پاشو تکون میداد...
نی سان لبخندی زد:پس باید زود آماده شیم به کازاکی سان نگاه کرد و پرسید:گفتی میسا هم تو مدرسه آیوعه؟
تو همون حال جواب داد:آ...آره...ولی میسا نباید شبها جای دیگه بجز خونه خودمون باشه...
عصبانی شدم و با لحنی تند گفتم:درسته که شبا تو خواب راه میره اما این دلیله خوبی نیست که اینجوری باهاش رفتار شه...
از جاش بلند شد و دستاشو مشت کرد زمزمه وار گفت:مسأله این نیست بعد خیلی سریع از نی سان خدافظی کرد و رفت بیرون..
نی سان با اخم نگام کرد:رفتارت درست نبود
تو چشماش ذول زدم:رفتاره اونم درست نیست...
اخماشو باز کرد:خب بدو برو وسایلتو آماده کن...
لبخندی پر از شیطنت زدم:هااااای بعد دویدم تو اتاق و چمیدونمو برداشتم و شروع کردم به جمع کردن وسایل...
*************************
(از زبون میسا)
زنگ که خورد اوتوساکا سان رو دیدم که با شتاب دوید بیرون...حتما خیلی عجله داشت...همه بچه ها نگرانه حالت های جدیده آیومی بودن...چون جوری که اونا میگن آیو خیلی شاد و پر جنب و جوش بوده...اما الان همش کابوس میبینه و تو فکر فرو میره...
وسایلمو جمع کردم و از بچه ها خدافظی کردم و به سمت خونه حرکت کردم...وقتی رسیدم خونه داد زدم:داداش رتسووو...خونه ای؟
اما جوابی نگرفتم...زنگ زدم به گوشیش اما در دسترس نبود...نگران شده بودم که صدای کلید انداختن اومد...رفتم جلوی در:خوش اومدی داداشی...
بی تفاوت بهم نگاه کرد و سلام سردی گفت
ناراحت شدم:چ...چیزی شده نی سان؟
چشمشو از روم برداشت:میخوای با دوستات باشی؟
جا خوردم:چ...چی؟
دستاشو مشت کردو داد زد:میخوای ب اون اردوی لعنتی بری؟
ترسیدمو چند قدم عقب تر رفتم:د...داداشی چ...چرا عصبانی میشی...ای...این اردو اجباره...ه...همه بای....باید...
با همون لحن عصبانیش حرفمو قطع کرد:تو که نمیخوای ب من و دوستات آسیب بزنی...میخوای؟
با بغض جواب دادم:ن....نه
عصبانیتش به ناراحتی تبدیل شد...رو دو زانوش نشست و موهامو داد پشت گوشم:من نمیخوام اتفاقی برات بیوفته میدنی که؟
چیزی نگفتم...اشک رو گونم لغزید...
با دستش اشکمو پاک کردو پیشونیمو بوسید:گریه نکن میسا...من...معذرت میخوام
سرمو ب نشونه اینکه عیبی نداره تکون دادم...
لبخندی زدو گفت:پس...آماده باش...منم باهات میام...از صداش معلوم بود که از چیزی میترسه...و نمیتونه ب کسی بگه...حتی من...
لبخندی زدم و سمت اتاقم دوییدم...
**************************
(از زبون آیومی)
با صدای زنگ گوشیم از جا پریدم...سریع برش داشتم:جانم...کاریما چان
با لحنی ذوق زده گفت:حاضری؟پاشو بریم دیگه....
خندیدم و گفتم:باشه باشه تا ده دیقه دیگه دمه مدرسه ام....
دوییدم پیش داداش یو:بدو نی سااااان الان جا میمونیییییم
خندش گرفته بود:باشه باشه اومدم...چمدون هارو برداشت و حرکت کردیم...
دقیقا همونی که گفتم شده بود...ده دیقه بعد....
کاناده اومد کنارم:جییییییغغغغغ خیلی هیجان دارمممممممم
خندیدم:هممون همین حسو داریم....
دیمون از جلوم رد شد:تو که نمیخوای جا بمونی اوتوساکا سان؟
لبخند زدم و سوار اتوبوس شدم...
دیمون یکم بهم ریخته بود...جلو رفتم و پرسیدم:چیزی شده....؟
با بی حوصلگی جواب داد:نه...فقط کابوس دیدم...بعد روشو برگردوند...
رفتم کناره کاریما نشستم...مائو و یومیکو هم اون سمت ما بودن...پشت سرمون هم نرسیا و کاناده نشستن...ساگیری و میسا هم که مثل همیشه یکم ازمون دور بودن...
داداش یو و برادره میسا مشغول صحبت بودن...همینطور داشتم موقعیت هارو نگاه میکردم که یکی زد رو شونم...برگشتم...
-اوتوساکا سان...میتونم چیزی بگم؟
جا خوردم:البته...چیزی شده آساهینا سان؟
تا اومد چیزی بگه ساشیدا اومد داخل و کسی کنارش بود...با صدایی بلند گفت:یک دانش آموز از کلاس یک همراه ما میاد...انجل...برو یجا بشین...
همه با سکوت نشسته بودیم...و بالاخره نزدیک به تاریکیه هوا رسیدیم...
خیلی جای قشنگی بود...همونجا چادر زدیم و آتیش روشن کردیم...آساهینا سان جلو اومد و گفت:میخوام یکم دخترارو بترسونم....
خنده ای کرد و شروع کرد ب صحبت کردن:یه شب درست مثل امشب بچه های یه مدرسه ب اردوی جنگل میرن....مثل ما...شب دوره آتیش جمع بودن...که یه دختر با یه لباس قرمز و قیچی خونی تو دستش جلوشون ظاهر میشه....
ترسیدم...دقیقا مثل اون خوابی بود که دیدم...
یوکی ادامه داد:کناره اون دختر یکی از بچه های کلاس افتاده بود...همه ترسیده بودن...که اون دختر از کنارشون دور شد...بچه ها سمت اون فرد رفتن و از هم میپرسیدن:اون....مرده؟ که ناگهان صدایی میشنون...
همون موقع رعدو برقی زد...از ترس چشمامو بستم و ب کسی که کنارم نشسته بود چسبیدمو جیغ کشیدم...
کاناده جیغ کشید:جییییییغغغغغ اوتوساکا سان چسبید به ساگیری...ساگیری آیومی ای شدددددددد
سریع خودمو کنار کشیدم و پوکر فیس نگاش کردم-_-
یوکی خندید و گفت:درست مثل امش...
هنوز حرفش کامل نشده بود که مائو چیزیو سمتش پرت کرد:بکاع ببند اون فکو
خندیدمو اطرافو نگاه کردم...اما میسا رو ندیدم...
*******************
در قسمت بعد:
...میسا رو ندیدی..؟
...آساهینا سان یه لحظه بیا...
...آیومیییییی...
******************
یا علی چقدر نوشتمااااااااا0_0
اینم بخاطره اینکه سه روز نذاشتم^-^
امیدوارم خوشتون اومده باشه^-^
جاااانه
[ پنجشنبه دوم شهریور ۱۳۹۶ ] [ 13:18 ] [ ❤Ayumi Otosaka❤ ] [ ]