خرید بک لینک

آنچه گذشت:
نمیدونم چجوری تو این گرما بارون اومد....تو اون تاریکی و سرما نرسیا یه دخترو دید
رتسو رفت و اونو اورد سمت ما...وقتی بهوش اومد گفت احتمالا همه دوستاش مردن....روحیه اش خیلی ضعیف بود...
یوکی درمورده داستانش بهم گفت که اگر نتونن متوقفش کنن همه میمیرن...
****************
این قسمت:
همه عصبی بودیم و میترسیدیم...
ساگیری اومد تو جمع و با دیدنه اون دختر شوکه شد:هون...هونوکا سان؟
هونوکا سرشو بالا گرفت:ساگیری چان...
متوجه شدم که هونوکا از مدرسه قبلیه ایزومی و کازاکی سانه
ساگیری نشست کنارش و با بغض گفت:همه....؟
هونوکا سرشو به نشونه تایید تکون داد...
ساگیری آهی کشید و تا خواست چیزی بگه صدای داده رتسو بلند شد:کیسامااااا....لعنت به این طلسم...
تعجب کردم...سمت هونوکا برگشتم:شما تو مدرسه هوشینومی هستین؟
-اوهوم...ینی....بودیم
+راجع به میسا...چیزی میدونین؟
-خب....فقط درحدی که اون بعد از مرگ پدر و مادرش درگیره یه طلسم شده...
سرمو پایین گرفتم:ینی الان کجاس؟
داداش یو اومد کنارم و نشست:نترس....نی سان نمیزاره اتفاقی برای تو و دوستات بیوفته....حالا....پاشید بریم بخوابیم....صبح اینجا خیلی خوشگله...
کاریما با اخم جواب داد:دانش آموزای یه مدرسه مردن....شاید مدرسه بعدی ما باشیم...چجوری بخوابیم؟
رتسو با بغضی آمیخته در خشم جواب داد:اتفاقی نمیوفته....نباید بیوفته...
دیمون پاشد و با داد جواب داد:آهااان ینی الان ما کارکتر های یه مانگای ترسناکیم و توام قهرمان ما...که با یه کلمه "نباید"میخوای همرو نجات بدی...
کاناده بدونه مکث کوچیکی داد زد:اصلا اینطور نیست....کسی نمیمیره...حتی مانگاهای ترسناکم پایانه خوبی دارن...
نرسیا جلو اومد:عههه توام مانگا میخونی؟فکر میکردم فقط بلدی حرف بزنی...
حرفاشون تو مغزم میچرخید...چرا؟چرا دارن دعوا میکنن؟خسته شدم
داد هاشون بالا گرفت و انجل اومد بین همه واستاد و داد کشید:خفه شییییییید...بعد با لحنی خجالت زده گفت:لطفا...
مائو با لحنی عصبی گفت:شما چتونه؟تو این وضع...دعوا؟واقعا براتون متأسفم
کم کم همه چیزو تار دیدم...پاهام شل شد...و زمین افتادم...
یوکی دوید سمتم:اوتوساکا سان؟آیومی؟آیومیییی؟بچه هااااا
چشمام دیگه باز نمیشد...همه چیز تاریک تر و تاریک تر میشد...همه دورم جمع شده بودن...حتی نفس کشیدن برام سخت بود تا اینکه دیگه چیزی ندیدم...
********************
وقتی چشمامو باز کرد هوا دیگه روشن شده بود...کاریما و یومیکو رو بالاسرم دیدم...
چشمم رو مالیدم:چی...چیشد یهو؟
یومیکو لبخندی زد:نمیدونم از ترس بود یا نه ولی هممون تا نزدیکیه مرگ رفتیم...
از جام پریدم:مگه چیشد؟
کاریما خندید:هیچی...نترس نجاتت دادیم...ولی خیلی ترسوندیمون...
گرم حرف زدن بودیم که میسا رو رو به روم دیدم....با یه لباس سفید و بلند و یه خرس عروسکی تو دستش....
شوکه شدم:میسا؟
کاریما و یومیکو رفتن سمتش:کجا بودیییی؟
میسا با بغض جواب داد:میشه یه چیزیو با آیو در میون بزارم؟
کاریما ابروشو انداخت بالا:اووووه بله...حتما...یادم نبود یکی دیگه بهترین دوسته آیوئه...
یومیکو خندید:حسودی نکن دختر...بعد دسته کاریمارو گرفت و کشیدش بیرون...
میسا سرشو پایین انداخت:معذرت میخوام...بعد اومد کنارم نشست...
با دیدنه چهره آشفته اش جا خوردم:میسا چی شده؟
اشک رو گونه هاش لغزید:دیشب یه خوابه عجیب دیدم...دوستام...از مدرسه قبلیم...در حاله عذاب کشیدن بودن...جیغ میکشیدن...
با خودم گفتم شاید وقتی تو خواب راه میرفته این چیزارو دیده ولی فکر میکنه خواب دیده...
دستاشو گرفتم:چیزی نیست....پی...
هنوز حرفم کامل نشده بود که گریه اش تند شد:چند ساله خوابای اینجوری میبینم....و چند روز بعد میفهمم همون افراد مردن...آخه چقدر دیگه مونده؟تا آخره عمرم؟
با لحنی آروم گفتم:میسا...هونوکا...اینجاس...
جا خورد:هونوکا؟چرا؟
جواب دادم:ظاهرا همه بچه ها..
مائو دوید تو چادر:آیوووو..آیوووو بیا بیااااا بدوووووو
دستمو کشید و بردتم بیرون...
*********************
در قسمت بعد:
...این چیه...؟
...اوتوساکا سان میشه یه لحظه بیای...؟
...عههههه داری جر زنی میکنیییی...
***************
سووو دسکاااا این قسمتم تموم شددددد
نظرتونو بگید...و بگید پایانه داستان خوب باشه یا بد؟^-^

برچسب ها: رمان ترس و نفرت

برچسب: نویسنده: آرمان مرادیان تاريخ: سه شنبه 14 شهريور 1396 ساعت: 18:17

صفحه بندی