خرید بک لینک
رمان ترس و نفرت قسمت 3

آنچه گذشت:
تو حیاط بودیم ک میسا با عصبانیت سمتمون اومد و دعوا بالا گرفت...
وقتی برگشتیم کلاس ساگیری سان با چشمای پره اشک سره میز ما اومد و کمک خواست
اون چیزی درباره کازاکی سان میدونه ک هیچکس نمیدونه
مشغول صحبت بودیم ک کازاکی سان اومد جلو و دستشو محکم کوبوند رو میز...
**************
این قسمت:
جا خوردم...بهش زل زدم:چ...چیزی می...میخوای کازاکی....س...سان
میسا دستشو مشت کرد:از همتون عصبانی ام...کم کم چهره عصبانیش محو شد و اشکاش سرازیر شد...
دیگه اون میسای بد رو تو چهرش ندیدم...از جام بلند شدم و بقلش کردم:کا...کازاکی سان چیشده؟
عقب رفت...اشکاشو پاک کرد:تا کی میخواید من و ایزومی سان رو اذیت کنید؟
یومیکو رو میز نشست:خب...بیا از اول شروع کنیم
تا میسا خواست چیزی بگه خودشیرینه کلاسمون برپا داد و معلم وارد شد
میسا سریع دوید سره جاش نشست...تو فکر فرو رفتم...این همه تغییر؟چجوری؟بنظرم دختره مهربونی نمیومد....اما من مهربونی و ناراحتیو تو چشمای پر از اشکش دیدم...
-اوتوساکا سان؟اوتوساکا سان؟
به خودم اومدم... با مِن مِن گفتم:ب...بله...سن....سنسه؟
همه با تعجب بهم نگاه میکردن سرمو انداختم پایین و تو دلم گفتم:کیساما(لعنتی)...مگه آدم ندیدن؟؟
سنسه رو ب من کرد:ب چیزی فکر میکردی؟یاداشتی تو باغتون شخم میزدی؟
از حرص نمیدونستم چی بگم..کاریما از جاش بلند شد:گومن سنسه...آیو...آآآ...ینی اوتوساکا سان امروز حاله خوشی نداره...اگه میشه امروز رو بهش سخت نگیرین...
چشم غره ای رفت:فقط امروز...
کاریما نشست:یوکاتااااا...
بهش نگاه کردم:ممنونم...کاریما چان...
لبخندی زد:وظیفم بود...دومو...آیومی چان...چی فکرتو مشغول کرده؟
-اهم اهم...آکابانه سان؟
کاریما سریع صاف نشست:گومناسای..
رو برگه نوشتم بعد از زنگ بهت میگم...
کاریما لبخندی زد و ب سنسه نگاه کرد....
دستمو گزاشتم رو چونم...بازم تو فکر رفتم...نکنه حرفای داداش یو درست باشه و 25 سال پیش این اتفاق تو مدرسه کازاکی سان و ایزومی سان افتاده باشه...
ب ایزومی سان نگاهی انداختم...توجهش کاملا ب درس بود ولی همش پاشو تکون میداد...
نکنه اتفاقی افتاده ک نمیخواد بگه...نکنه از درون داره خودشو میخوره؟
تو همین فکرا بودم ک صدای زنگ منو ترسوند....
کاریما وسایل من رو هم جمع کرده بود بهش نگاه کردم:ممنون..
همیشه راه برگشت رو با کاریما و نرسیا و کاناده میام...اما مثل اینکه راه ایزومی سان هم باهامون یکی بود...از یومیکو و مائو خدافظی کردیم و راه افتادیم...
رفتم سمت ایزومی:آنو...ایزومی سان...
با ترس برگشت سمتم:ب...بله
دستشو گرفتم:شنیدم ک خونتون نزدیکه خونه ماست...نمیخوای با ما بیای؟
چتریاش ک تو صورتش ریخته بود رو کنار زد و با صدای خیلی ضعیفی گفت:زحمت نمیدم...
دستشو تو دستم فشوردم...نه بابا خوشحال میشیم...من آیومی اوتوساکا هستم....دوستام آیو صدام میکنن...
لبخند کوتاهی زد:خوشبختم..
بعد رفتیم کناره بچه ها :دخترا بریم دیگه...
همینطور داشتیم میرفتیم کاریما اومد سمتم:آیو...قرار بود بهم بگی چیشده...چند روزه مثل قبل شاد نیستی..
سرمو انداختم پایین:نی سان...ی داستانی تعریف کرد...درباره مدرسه هوشینومی...میترسم شایعات حقیقت باشه...
کاریما لبخندی زد:حتی اگه حقیقت باشه ما کنارتیم
با بغض نگاش کردم:ممنون ک همیشه پشتمی...
دستمو گرفت:بیا بریم پیش بچه ها
نزدیکشون شدیم...نرسیا از خنده داشد ریسه میرفت:ساگیری چان حقیقتو بگو
-چی شده؟
ساگیری بهم نگاه کرد:آیومی چان..لطفا...بهشون بگو تمومش کنن
کاناده خندید:بابا کاری نکردیم ایزومی سان جنبه داشته باش...
خندیدم و ی نگاه بهش انداختم:ب این اوضاع عادت میکنی...
****************
وقتی رسیدم خونه متوجه نبودن نی سان شدم....تعجبی نداره...اون همیشه دیر میاد
بهش زنگ زدم...
-الو...آیو..
+نی سان اون داستان حقیقت داره؟
-سلام...خوبی؟
+سلام...مرسی...جوابمو بده...
-چیزی شده؟
+نه فقط کنجکاو شدم...
-آره...حقیقت داره
+اسم مدرسش هوشینومیه؟
-یه همچین چیزایی بود...
+مرسی نی سان...زود بیا خونه سایونارا
اینو گفتمو قطع کردم و گوشیو پرت کردم رو تخت...رو زمین نشستم و تو فکر فرو رفتم....باید بچه هارو با خبر کنم...اما اگر میسا دوباره بشنوه حرفامونو اخراج میشیم...چیکار کنم واااای خدااااا...
تو همین فکرا بودم که با صدای در از جام پریدم
-آیو...کجایی؟
پریدم بیرون:اینجام داداشی
-هنوز یونیفورمتو در نیاوردی؟0_0
+آممم خوابم برد...برای همین...
-چقدر مشکوکی-_0
+نانده؟
-میخوای راجع ب اون مدرسه از کازاکی سان بپرسم؟
+کازا....کازاکی سان؟
-آره یکی از دوستامه که یه دوره مدرسشو اونجا بود...
+کازاکی؟
-آره...رتسو کازاکی...با فامیلیش مشکل داری؟
+ن...نه...
سریع دویدم سمت اتاقم...
تو فکر بودم...گوشیم زنگ خورد....سمتش رفتم:بله بفرمایید...
*****************
در قسمت بعد:
...باید حواسمون به همه چیز باشه...
...مساله اینه که اون...
... اعتراضی وارد نیست...
**********
امیدوارم خوشتون اومده باشه^-^

[ پنجشنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۹۶ ] [ 14:51 ] [ ❤Ayumi Otosaka❤ ] [ ]

برچسب: رمان,ترس,نفرت,قسمت, نویسنده: آرمان مرادیان تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 15:40

صفحه بندی