خرید بک لینک

آنچه گذشت:
متوجه مهربونیه کازاکی سان شدیم...تازه فهمیدم عصبانیتش بخاطره رفتاره بده بچه ها با ایزومی سانه...
راهه برگشتو مثل همیشه اومدیم...اما ایندفعه یکی بهمون اضافه شد...
وقتی رسیدم خونه متوجه شدم کازاکی سان یه برادر هم سن داداش یو داره
تو اتاقم بودم ک گوشیم زنگ خورد
*************
این قسمت:
سمت گوشیم رفتم:بله بفرمایید...
-کنیچوا آیومی چان
+سلام یومیکو چان....چه عجب یادی از ما کردی
-من ک خیلی بهت زنگ میزنم-_-
+اِوا0_0 آره راست میگی
-بعله-_-
+جانم؟کاری داشتی؟
-آره خب...میخواستم ببینم میتونی بیای کافه؟
+الان؟0_0
-آره...به عنوان شورا باید حواسمون ب همه چیز باشه
+چیزی شده؟
-نه نه...فقط باید حرف بزنیم
+پس باید قبل از تاریک شدن هوا برگردیم....میدونی که ...نی سان خیلی حساسه
-هااای...
+میبینمت...جااانه
گوشیو قط کردم...سریع لباسامو عوض کردم و از اتاقم اومدم بیرون...به زور از داداش یو اجازه گرفتم و از خونه زدم بیرون....تا دمه کافه یه کله دوییدم...
انتظار داشتم همه بچه های شورا باشن...اما فقط یومیکو و مائو و نرسیا و کاناده چان حضور داشتن...شورای ما هفت نفرس که هممون از کلاس 2 هستیم...و تنها پسری ک تونسته ب شورا پا بذاره «آساهینا یوکی»هستش
وارد شدم:سلام بچه ها...بقیه کوشن؟
مائو:فقط ما هستیم...
نشستم رو صندلی:که اینطور....خب...یومیکو چان گفت کاره مهمی دارید
نرسیا دستشو گزاشت زیره چونش و با لحنی خسته گفت:آره...ساشیدا سنپای میخواد کلاسه ما رو ببره اردو...
+خب...
ادامه داد:خب به جمالت عزیزم...ینی فرصت خیلی خوبیه که درمورده اون دوتا دانش آموزه جدید اطلاعات به دست بیاریم...
قبل از اینکه چیزی بگم کاناده رو جلو چشمام دیدم...با صدایی بلند گفت:میدونی این یعنی چی؟
آروم دستمو گزاشتم رو شونش و از خودم دورش کردم:آره کاناده چان...میدونم...
رو کردم ب مائو:شما از کجا میدونید سنپای قراره اینکارو کنه؟
جواب داد:امروز دیدمش که داشت به کلاس 3 توضیح میداد...
یومیکو حرفشو کامل کرد:مثل اینکه قراره بعد از برگشت اونا ما رو ببرن...
گارسون اومد و سفارش گرفت...چند دیقه بعد گوشیم زنگ خورد...داداش یو بود...گفت همین الان برگردم خونه...هوفی کردم و گوشیو قط کردم
با لحنی آروم گفتم:دخترا من باید برم...
یومیکو روکرد بهم:اما یک ساعت هم نشده ک اومدیم...
-کاریش نمیتونم بکنم:(
کاناده از جاش بلند شد:پس قهوتو من میخورم
خندیدم و گفتم:نوشه جونت
بعد ازشون جدا شدم و برگشتم خونه...سلام سردی کردم و رفتم تو اتاقم...با همون لباسا خوابم برد...حتی شام هم نخوردم....با صدای زنگ ساعت از جام پریدم...زود آماده شدم و سمت مدرسه رفتم...وسط راه بود که یادم افتاد صبحونه برای نی سان درست نکردم...با خودم گفتم:اون که بچه نیست...خودش یکاری میکنه...دویدم سمت مدرسه...اما انگار دیر رسیدم با تمام سرعتم دویدم تو کلاس:یوکاتاااا....سنسه هنوز نیومده...سمت میز رفتم و کناره کاریما نشستم...
سمتم اومد:چرا اینقدر دیر کردی؟
-نمیدونم....مثل همیشه پاشدم...اما همش تو فکر میرفتم...
میسا برپا داد...
اما سنسه نبود که وارد شد...ساشیدا سنپای بود...
با همون لباسه ضایعش...نمیدونم از این مدل چندتا رنگشو خریده...
دستاشو به هم قفل کرده بود و با لبخندی شروع کرد:قراره اردو بریم جنگل...یه اردوی یک هفته ای و اجباری...
هرکس که خانوادش اجازه نمیده که بیاد میتونه یک بزرگ تر با خودش بیاره...
پس هرگونه اعتراضی وارد نیست...
برگشتم و به مائو نگاه کردم...
چشمکی زد و به میسا و ساگیری اشاره کرد...
یه لحظه چشمم به میسا افتاد...با همون لبخند همیشگیش به سنپای نگاه میکرد و با سر حرفاشو تایید میکرد...
تو فکر بودم که یه کاغذ مچاله خورد تو سرم...بازش کردم نوشته شده بود:چته این چند روزه اینقدر تو فکردی...یادت باشه در همه حال چهار چشمی میپامت...تو دلم گفتم:ای خداااا دیمون باز شروع کرد..تو کاغذه نوشتم بعدا بهت میگم...کاغذو پرت کردم سمت میزش و دستمو بالا گرفتم...
سنپای بهم اشاره کرد:بگو اوتوساکا سان
-گومن...کی حرکت میکنیم؟
+همین فردا...
منو چند تا دیگه از بچه ها یه صدا گفتیم:فرداااا؟
+آره...مطعسفانه وقت زیادی نداریم...پول هم نمیخواد پس واسه چی لفتش بدیم...و بلافاصله بعد شما میخوایم کلاس 3 رو ببریم...
غرق در همین حرفا بودیم ک زنگ خورد...میسا اومد سره میزه ما و با چهره ای پریشون گفت:برادرم نمیذاره شب جایی برم...
لبخندی زدم:خب اونم بیاد
سرشو انداخت پایین:مساله اینه که اون....شبا...
نرسیا که میز جلوی ما بود صدای میسا رو شنید...برگشت و حرف میسا رو قطع کرد:شبا چی؟
اشکای میسا سرازیر شد:اون...شبا منو....میبنده...
یومیکو جا خورد:ولی چرا؟
اشکای اون تند تند پایین میریخت:میگه تو خواب راه میرم...من از این کارش متنفرم...
کاناده برگشت و دست میسا رو گرفت:عوضش با این سفر اون میتونه یه راهکاره دیگه پیدا کنه...
مائو لبخندی زد:تازه...این سفر اجباریه...همه باید باشن چون سنسه هر روز درس میده...شاید بخاطره همینه ک امروز نیومده...داره خودشو آماده میکنه...
یوکی از جاش پاشد و اومد بین ما:چه خبرتونه دخترا؟
با خجالت بهش نگاه کردم:سلام آساهینا سان...
کاریما زد بهم خندید و گفت:خبره خاصی نیست آساهینا سان...
یوکی با لحنی جدی گفت:منم عضو شورا ام...اگه چیزیه من باید بدونم...
یومیکو لبخندی زد:بیا بریم تا بهت توضیح بدم...اینجا نمیشه...
با تعجب نگاه کرد:چرا؟اینجا که همه جزو اکیپن...
با چشم به میسا اشاره کردم
یوکی سقفو نگاه کرد:آهاااان...خب باشه بریم...
***************

درقسمت بعد:

...پاشو بریم دیگه...
...جیییییییغغغغغغ ساگیری آیومی ای شدددد...
...اون...مرده؟..
...بکاع ببند اون فکو...
***************
خبببب امیدوارم خوشتون اومده باشه^-^
ببخشید یکم دیر شد

[ یکشنبه بیست و نهم مرداد ۱۳۹۶ ] [ 13:1 ] [ ❤Ayumi Otosaka❤ ] [ ]

برچسب: رمان,نفرت,قسمت, نویسنده: آرمان مرادیان تاريخ: چهارشنبه 1 شهريور 1396 ساعت: 14:38

صفحه بندی