آنچه گذشت:
اتفاقاته جالبی افتاد...دره خونه رو که باز کردیم متوجه شدیم برگشتیم به همون جنگلی که بودیم و هیچکس نمیدونست چجوری...
اتفاقات جدید و مرگ ساگیری ایزومی روحیه همه رو خراب کرده بود...
میسا سعی داشت بهم چیزی بگه اما نشد...
همش تو فکرم همش غمگینم خسته شدم خسته...
تو این فکرا بودم که صدای شکستن چیزی رشته افکارمو پاره کرد..
***
دویدیم سمت صدا انجل رو دیدم که موهای خوشرنگ طلاییش تو صورتش ریخته شده و با صدای آرومی گریه میکنه...ظرفه بزرگی جلوی پاش به هزار تیکه تقسیم شده بود..
جلو رفتم و تا خواستم چیزی بگم دستای خونیشو دیدم که از ترس جیغه خفه ای کشیدم
مائو دوید سمتش و کشیدش کنار با دستاش صورتشو قاب گرفت و داد زد:انجل چیشده؟از دستت افتاد؟آره؟بگو آره...
انجل از ترس به لکنت افتاده بود:اون...میخواست....منو...منو
به هق هق افتاده بود و مدام سرشو تکون میداد:من....نمیخوام...بمیرم
جلو رفتمو رو دوزانو نشستم دستای سرد و لرزونشو گرفتم: صبر کن...کی گفته قراره بمیری؟
از جام بلند شدم...صدامو تو سرم انداختم و داد زدم:هیچکس حق نداره تنهایی جایی بره...حداقل دو نفر باهم باشین...تهدید از این خطرناک تره...
نرسیا پوزخندی زد:رفتنی باس بره...
از جاش بلند شد و موهای مشکی و بلندشو پشت گوشش داد...تابی به دامنه مشکی و کوتاهش داد:خب...دیگه خسته شدم...داستانه جالبیه..یه مدرسه با یه طلسم مسخره ب فنا میرن...باکا چه فکری کردی؟هنوز امید ب زندگی داری؟مثله اینکه نی سانت بهت نگفته زندگی خیلی بی رحمه؟نه؟
اعصابم خورد شد و بی اختیار داد زدم:تو چی فکر کردی ها؟تو اصلا میدونی گذشته خودت چه خبر بوده؟همش گند کاریـ...با سوزشی ک روی گونم حس کردم ادامه حرفمو قورت دادم"اصلا حواسم نبود نرسیا رو گذشتش حساسه"
نرسیا چونمو تو دستش گرفت:ببین دفعه آخرت بود ک تحقیرم کردی...دفعه بعد زندت نمیزارم
چونمو ول کرد و با عصبانیت از بین جمع خارج شد خیسیه اشک رو روی گونم حس کردم صدای هونوکا تو گوشم پیچید:گمشو..آیومی ساما؟خوبی؟
رو زمین نشستم و پاهامو بقل کردم..صدای قدمی ک نزدیک میشد منو به شک انداخت
سرمو بالا اوردم و با دیدن موهای نارنجی کاریما لبخندی بی جون زدم
کاریما کنارم نشت و موهام که توی صورتم ریخته بود پشت گوشم داد و چشماشو بست:اونه چان..خوبی؟
نگاهی بهش انداختم:خوشگل شدی
اخم با نمکی کرد:تفره نرو
چشمامو بستم و سرمو رو زانوم گذاشتم:هوففف نمیدونم...دیگه دارم باور میکنم هممون قراره بمیریم...
کاریما با دستاش سرمو بالا اورد:چی؟آیو خودتی؟این اون آیومیه شاد و سرزنده نیست...به خودت برگرد
از جام بلند شدم و دستامو مشت کردم:باید بفهمم میسا چیو میخواست بهم بگه
دستمو گرفت و با لحنی جدی گفت:منم باهات میام
با شک جواب دادم:ها..های...باید اول مائو رو پیدا کنیم
اینو گفتم و با تمام سرعت ب سمت استراحت گاه دویدم:مائووووو
کاناده اومد سمتم و چشماشو ریز کرد:کجا با این عجله
نفس نفس میزدم:دنبال مائو میگردیم...
لبخندی زد:عجــــــب
ادامه دادم:ندیدیش؟
به سمت تاریکی اشاره کرد:چرا با یومیکو از اون سمت رفتن
لبخند زدم:آریگاتو کاناده ساما
و دویدم به سمتی ک اشاره کرد
تو راه همش تصاویری از ساگیری تو ذهنم میچرخید موهای خاکستری و بلندش...چشمای درشت و دماغ کوچیکش...خنده های ریزی که میکرد..خجالتی بودنش"وای خدا من چم شده؟"
با گرمیه دستی که رو شونم حس کردم از افکارم بیرون اومدم
کاریما لبخندی زد:ببین اونجا نیستن؟
سرمو کج کردم:چرا خودشونن...
بدون هر حرکت اضافی دویدم سمتشون:مائو چااااان...میسا...میسا رو ندیدی؟
مائو نگاه معنا داری بهم کرد:ماهم داریم دنبالش میگردیم
یومیکو با ناراحتی نگاه ب زمین دوخت:چرا تموم نمیشه؟
نگاهی بهش کردم:خسته شدی؟
یومیکو پوزخندی زد:تو نشدی؟
سرمو آروم تکون دادم:ایه ایه ما نباید اینقدر زود نا امید شیم...مگه...مگه نه کاریما ساما؟
کاریما چشماشو بست:حق با آیومیه
مائو چشماشو ریز کرد..منو کنار کشید و چند قدم جلو رفت
-مائو چان؟کجا؟
دستاشو باز کرد:میشه منو بکشی؟لطفا؟
***
...نههههه...
...چطوری میتونی اینقدر سنگدل باشی..؟
...باکا..از جلوی چشمم گمشو...
***
ببخشییییید خیلی طول کشید^-^
برچسب ها: رمان ترس و نفرت
برچسب:
نویسنده: آرمان مرادیان