آنچه گذشت:
حرفاش بد جوری رو مخم بود...همش داشتم ب این فکر میکردم که نکنه حقیقت داشته باشه....
تو فکر بودم ک کاریما چان رو دیدم و با هم ب مدرسه رفتیم....اونروز دوتا دانش آموز جدید داشتیم ساگیری ایزومی و میسا کازاکی از مدرسه هوشینومی منتقل شده بودن
وقتی خواستم چیزی بگم یکی دستشو گذاشت رو شونم
*****************
این قسمت:
برگشم...مائو چان بود
پرسیدم چیزی شده؟
مائو خیلی آروم دمه گوشم گفت:زنگ تفریح بیا جای همیشگی...
با سر تاییدش کردمو برگشتم سمت سنسه
سنسه داشت درس میداد تنها چیزی ک فهمیدم این بود ک راجع ب دنیای بعد از مرگ صحبت میکرد...میخواستم گوش بدم اما بدجوری حواصم پرت بود....
زنگ خورد
همه دوره میزه ایزومی سان که دوتا میز جلوتر از من بود جمع شده بودن
اونا چیزی میدونن ک من نمیدونم
-چرا منتقل شدی؟
-مگه مدرسه ما بهتره؟
-واقعا هوشینومی نفرین شده اس؟
-تو اون اتفاقو با چشمات دیدی؟
با این حرفا اشک از چشمای ایزومی سان سرازیر شد و با بغضی آمیخته در خشم داد زد:ولم کنییییین
تازه فهمیدم چرا این اسم اینقدر آشنا بود....همون مدرسه ایه ک شایعات زیادی دربارش وجود داره...
میسا سمت میز ایزومی سان رفت و داد کشید:از میزش برید کنار...
ایزومی توجهی بهش نکرد....سرشو آروم رو میز گذاشت و صدای گریش تو کلاس پیچید...
خواستم برم سمتش اما یاده حرف مائو چان افتادم به سرعت از جام بلند شدم و سمت حیاط رفتم
************
همه بچه ها دوره هم جمع بودن...نزدیک رفتم
یومیکو جلو اومد:چرا اینقدر دیر کردی آیو؟
بهش نگاه کردم:یادم رفته بود
یومیکو سرشو تکون داد:عیب نداره الان ک اینجایی
لبخند زدم و سمت بقیه رفتم
مشغول صحبت بودیم که یکدفعه کازاکی سان سمت کاریما اومد
دستشو گرفت و محکم فشار داد و با خشم گفت:داشتین چی درمورده مدرسه ما میگفتین؟
کاریما جا خورده بود:آیییی دستم...میسا...داری چیکار میکنی؟
خون جلو چشممو گرفت دویدم سمتش و پرتش کردم عقب و گفتم:از دوستم فاصله بگیر
میسا پوزخندی زد:اگه نگیرم چی؟
نرسیا جلو اومد:با ما طرفی
کم کم دعوامون بالا گرفت و صدامون تو حیاط پیچید...
ساشیدا به سرعت سمت ما اومد و با خشم گفت:اینجوری به یه دانش آموز جدید خوش آمد میگید؟
میسا اشک ریخت:سنپای اونا خیلی بد با من رفتار کردن...
ساشیدا داد زد:یک بار دیگه تکرار شه....همتون اخراجین
اینو گفت و دست میسارو گرفت و باهم رفتن داخل
مائو ب زمین زل زد:من اون بکاع رو میکشم
نزدیکش رفتم:آروم باش...اون جرات نمیکنه جلوی ما واسته
****************************
زنگ خورد و همه رفتیم سره کلاس تا نشستم ایزومی سان اومد سره میزه من و کاریما چان...
جا خوردم ازش پرسیدم:چیزی شده ایزومی سان؟
چشماش پره اشک بود:اوتوساکا سان....کمکم کن...بعد با ترس به میسا نگاه کردو رفت سره میزش نشست...
کاریما روبه من کرد:اینا چقدر عجیبن...
سرمو پایین انداختم:منظورش چی بود؟
کاریما ب گوشه ای زل زد:اون یه چیزی راجع به کازاکی سان میدونه....
نگاهی ب میسا انداختم:حق با توعه...
***************************
ب میز زل زده بودم و داشتم فکر میکردم...یهو متوجه شدم یومیکو و مائو هم داشتن راجع ب همین صحبت میکردن
برگشتم ک بپرسم چیزی متوجه شدن یا نه...ولی قبل از اینکه چیزی بگم مائو اومد نزدیکم:آیومی چان....اون بهت چی گفت؟
با تردید جواب دادم:گ....گفت کمکش کنم....
یومیکو تو فکر فرو رفت:کمک؟در چه اموری؟
میسا متوجه قضیه شد...سمت میزه ما اومد و محکم دستشو کوبوند رو میز
****************************
در قسمت بعد:
...چیزی میخوای کازاکی سان...؟
...ایزومی سان حقیقتو بگو...
...آیومی چان لطفا...
****************************
خب...اینم از این....منتظره قسمت بعدی باشین^-^
[ چهارشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۶ ] [ 16:24 ] [ ❤Ayumi Otosaka❤ ] [ ]