آنچه گذشت:
انجل زخمی شده بود...فکر کنم یه بگو مگو با میسا داشته
درحاله فرار بودیم که پام به یه سنگ گیر کرد و صدای خودم و میسا رو میشنیدم خوابه عجیبی بود...
یوکی از تو کتابه طلسم هاش طلسمه میسا رو پیدا کرد و راه حل کشتنه مقصر بود...
قسمته قبل با جمله رتسو "پس میسپاریمش به میسا" تموم شد..
***
-خب...از الان تا تاریکیه هوا حدودا چهار ساعت وقت داریم..باید عجله کنیم
-نرسیا چان درست میگه زود باشید
-کاناده چان خودت زودتر حاضر شو بعد به ما بگو
-بکاع...ساکت شو حوصله دعوا ندارما
-هیسسسسس..خب...ما به یه نقشه نیاز داریم
-خودت نظری نداری یومیکو چان؟
-دُشده؟(چرا؟)
-چیزی گفتی کازاکی سان؟
-دُشــــــده؟
-مثله اینکه تو باغ نیستیا...ما داریم بخاطره خودت میریم...
-کاریما سان درست میگه...ما میدونیم ترسیدی اما دوستات کنارتن
-سنپاااااای...شما آماده اید؟
-جیییییغغغغ هونوکا چان موشت کوووو؟
-تو کیفمه..نگران نباش انجل سان خفه نمیشه
-یادت رفت بگی همستر...
-اووو مرسی دیمون ساما...همستررررررر
***
"چقدر حرف میزنید آخه...خسته شدم...میخوام سرمو با آرامش رو بالشت بزارم..میخوام رو مبل وِلو بشم و تو نت بچرخم..میخوام دوباره دغدغه ام چجوری بستنه موهام...یا ست کردنه کفش و کیفم باشه..."
همه افکارم با سروصدای بچه ها تو مخم میپیچید..
همه چادر هارو جمع کرده بودن بنابر این تنهت راهه آروم بودن نشستن رو چمنای نم دار و معطره جنگل بود...
نشستم رو چمنا و پاهامو بغل کردم...چندتا نفسه عمیق کشیدم و شروع کردم به زمزمه کردنه آهنگه مورده علاقم...شاید یکم وضعیتم بهتر شه...
صدایی افکارم رو شکست:آیو...آماده ای؟
سرمو بالاگرفتم...کاریما چان موهای نارنجیشو از بالا بسته بود و لباسه سفید و دامنی راه راهه سفید و سورمه ای پوشیده بود...
از جام بلند شدم و دامنمو تکوندم...لبخندی زدم:چه خوشگل شدی..
یه چرخ دوره خودش زد:واقعا؟با خودم گفتم این چند وقت همش یونیفرمه مدرسه تنمون بود...الان خیلی کثیف شده...تصمیم گرفتم لباسه خودمو بپوشم...
چشمامو بستم:سوگوی نانو دسو^-^
دستامو گرفت بیا بریم وسایلمونو جا ساز کنیم..
خندیدم و باهاش همراه شدم.
ساشیدا سنپای داد زد:همگی سواره اتوبوس شیییید
بدو بدو وارد اتوبوس شدیم و به همون ترتیبه همیشگی نشستیم...
همش داشتم به این فکر میکردم ک میسا قراره کی رو و به چه روش بُکُشه...رتسو اومد سمته ما:دوستان یه نقشه دارم...داش یو هم باهاش موافقت کرد...بنظرم کار سازه
دیمون اومد جلوش:اگه گند بزنی...زندگیتو سیاه میکنم
رتسو یقه لباسه سفیدشو که با یه شلواره مشکی ست کرده بود رو صاف کرد و ادامه داد:ما باید صبر کنیم و با اون میسا صحبت کنیم...اگه راضی به همکاری شه تمومه
نرسیا خندید:صحبت..؟با اون زبون نفهم؟
میسا داد کشید:هووووی جد و آبادتــ..
یومیکو جلو اومد:میسا...عزیزم آروم باش
کاناده اومد سمته رتسو:میشه من اون قیچیه خونی رو تو دستم بگیرم؟میشه؟میشه؟میشه؟میشه؟میشه؟
رتسو اخماشو باز کرد:نه.نه.نه.نه.نه.نه.نه...تعداده جوابام با سوالات یکی بود؟
کاناده به سقف خیره شد:آممم...هوووومممم...نه یدونه زیاد گفتی
رتسو خندید و ب میسا نگاه کرد:از عهدش بر میای؟
مائو با ناراحتی ب میسا نگاه کرد:ما میدونیم خیلی سخته...ولی بایــ
نرسیا پرید وسطه حرفش:ولی باید جلو بری و استوار باشی...
مائو داد زد:بکاع میخواستم یچیز دیگه بگم...هوفی کشید و ادامه داد:ولی باید سعی کنی کنترلش کنی...این تنها قتلیه ک مجوز داره...
قطراته اشک رو گونه های میسا لیز میخوردن..با بغض جواب داد:من نمیتونم از پسش بر بیام..
یومیکو جلو رفت و دستای میسا رو گرفت:هرچی پیش بیاد ما پشتتیم
میسا اشک میریخت:هُن...هُنتونی؟(واقعا؟)
کاریما دستشو گذاشت رو شونه یومیکو:آره...ما همیشه پشتتیم...البته الان رو به روتیم ولی بعدا پشتتیم...
نرسیا اشکای میسا رو پاک کرد و موهاشو پشته گوشش انداخت:منظورش اینه ک ما همیشه هواتو داریم...
دیمون چشمک زد:رو منم میتونید حساب کنید
رتسو دستو مشت کرد و بالا گرفت:یُش!(ایول!)پس همه چی حله
ساگیری جلو اومد:کازاکی سان...چجوری میخوی با اون میسا صحبت کنی؟
کناده جیغ کشید:ایزومی سان میتونه حرف بزنههههه
مائو چشماشو ریز کرد:بکاع...فکر میکردی اون لاله؟-_-
یوکی خندید:یادتون نیست روزی ک منتقل شدن خودشو معرفی کرد..؟
ساگیری از خجالت قرمز شد...موهای خاکستری و بلندش تو صورتش ریخت و پشتِ میسا قایم شد..
رتسو لبخندی زد:اذیتش نکنین بچه ها...خب راستش خودمم نمیدونم میتونیم باهاش حرف بزنیم...یا...نه...نمیدونم میتونه بهش غلبه کنه یا نه...ولی تنها شانسمون همینه...
میسا با بغضی آمیخته در خشم داد زد:میخوام خودمو بکشَــــــــم
دیمون شوکه نگاه کرد:ن...نانده؟
اشک های میسا صورتشو خیس کرده بودن:مگه برای تموم شدنه این قضیه لازم نیست یکی بمیره؟یا من یا مقصر...من دیگه نمیخوام کسی قربانی شه...
رتسو دستای میسا رو گرفت و داد زد:میفهمی داری چی میگی؟میفهمییییی؟
نی سان دوید سمته رتسو:آروم باش داداش...
رتسو نفسه عمیقی کشید و رو یه صندلی نشست:فقط اگه بلایی سره خودت بیاری...
هممون روحیاتمون داغون بود و یا صدای آرومه گریه ب گوش میرسید یا جملهٔ "من نمیخوام بمیرم"
نرسیا بلند شد و گفت:خب بیاید برگردیم خونه و مثله قبل زندگی کنیم...
یوکی پوزخندی زد:دلت خوشه ها...ما هممون وارده این بازی شدیم...تنها در صورتی خارج میشیم ک کشته شیم...یا کلا بازی تموم شه...
میسا اومد نزدیکم:آیومی چان...تو و مائو چان تنها کسایی هستین که میتونین با اون میسا حرف بزنین...دیشب خوابه عجیبی ندیدین؟
مائو با تعجب نگاه کرد:چرا...دیدم...تو چی آیو؟
آب دهنمو قورت دادم و با ترس سرمو تکون دادم...
رتسو خندید:خب پس بیاید جلو تا نقشه رو بگم...
***
خببب دانش آموزای عزیز این همون آدرسیه ک کازاکی سان داد...پیاده شید
همگی پیاده شدیم و رتسو جلو رفت و در زد...خانومه بنظر مهربونی با موهایه خرماییه کوتاه و چشمایه آبی که یه پیراهنه کوتاهه بنفش پوشیده بود درو باز کرد:اوه کازاکی سان اینجا چیکار میکنی؟
رتسو قیافه مظلومی به خودش گرفت:منو دوستام میتونیم یه امشبو مزاحمتون بشیم؟
لبخندی زد:البته بفرمایید داخل
رتسو چشمکی زد و جلو تر از همه داخل شد
***
من و مائو و میسا داخل یکی از اتاقا شدیم و منتظره تاریک شدن هوا بودیم
میسا با ناراحتی نگاهمون کرد:و...وای...بچه ها مراقبه خودتون باشین
لباسه سفیده میسا کم کم قرمز شد...موهاش ریخت تو صورتش و لبخنده شیطنت آمیزی زد...
ترسیدمو یه قدم عقب رفتم:او...اوکایری
میسا یقه مائو رو گرفت:بگو ببینم نقشه چیه؟
مائو دیتای میسا رو از خودس دور کرد:میخوای ب آرامش برسی درسته؟
میسا نگاهی خشمگین به ما انداخت:گیرم ک بخوام
لبخندی زدم:میخوایم بهت کمک کنیم
مائو حرفم رو کامل کرد:این تنها قتلیه ک تومجوزشو داری...
میسا خندید:خب این آدمه خوشبخت کیه؟
جواب دادم:قاتله خانوادت
با این حرفم خنده میسا قطع شد و اشک تو چشماش حلقه زد:اوکا سان...اتو سان...؟
ترسیدیم و چند قدم عقب رفتیم
میسا دستشو مشت کرد:انتقامشونو میگیرم...از اتاق دوید بیرون و قیچیشو تو دستش گرفت و رفت سمت صاحب خونه..داد زد:تووووو اونارو کشتی...قاتللللل
رتسو داد زد بدوییییید از خونه برید بیرووووووون
***
در قسمت بعد:
...میسا..؟
...خوبی؟خوبی؟دِ جواب بده لعنتی...
...ازت خواهش میکنم...
...نه نه نه...امکان نداره...اون زندس...
***
گومننننن دیر شدددددد ولی طولانی نوشتم^-^
[ پنجشنبه سی ام شهریور ۱۳۹۶ ] [ 1:1 ] [ «آیومی اُتوساکا» ] [ ]
برچسب:
نویسنده: آرمان مرادیان