آنچه گذشت: روزه شادی رو داشتیم...بچه ها میخندیدن و تظاهر میکردن اتفاقی نیوفتاده...
درمورده میسا خیلی نظریه وجود داره که از هیچکدوم مطمعن نیستیم....
سنسه همرو جمع کرد و یکم دلداریمون داد
همه میترسیدیم ک دوباره شب بشه و نفره بعدی ما باشیم...
***********
این قسمت:
سنسه شروع کرد به درس دادن...با خودکارم ور میرفتم و فکر میکردم
میسا دستش رو بالا گرفت:سنسه لطفن قسمته قبلو دوباره توضیح بدید
بهش نگاه کردم با خودم گفتم"چطوری میتونه تو این موقعیت به درس گوش بده؟"
مائو دستشو گزاشت رو شونم:آنو...آیومی چان...برادرت کجاس؟
برگشتم و گفتم:همین پشت...آآآ...نی سان؟
"ینی کجا رفته؟برادره میسا هم نیست"
یومیکو خنده ای کرد:حتما رفتن دستشویی
کاریما نگاهه چپی کرد:منظورت دست به آبه؟
نرسیا دستشو گزاشت زیره چونش:بابا اون که توالته
کاناده چشماشو ریز کرد:واااا توالت چیه؟WC بود...
منو مائو از خنده ریسه میرفتیم که سنسه اهمی کرد:دخترا مشکل چیه؟
کاناده خودشو جمع و جور کرد:گومن
سنسه خندید:بعله بچه ها بعضی چیزهارو میشه با کلماته متفاوت ادا کرد
کاریما و یومیکو از خجالت قرمز شده بودن
سنسه ادامه داد:مثله بفرمایید...بیا و بگیرش...
دیمون با لحنی خواب آرود گفت:سکوت کن...حرف نزن و خفه شو
بچه ها خندیدن و سنسه مثله همیشه همراهی کرد...خیلی خوشحال بودم که اون همراهمونه و آقای میتسومینه باهامون نیومد...
مدتی گذشت و سنسه کتابشو بست:سورِوا...برای امروز کافیه
آروم گفتم:یوکاتاااا
متوجه شدم یکی باهام هم صدا شد...برگشتم و هونوکارو دیدم که لبخند زد
منم لبخند زدم و برگشتم تا وسایلمو جمع کنم...
***
نزدیکه غروب بود و هوا داشت تاریک میشد اما خبری از نی سان نبود...
تو دلم آشوبی بود و داشتم از استرس میمردم...یوکی اومد سمتم:آنو...چیزی شده اوتوساکا سان؟
لبخنده خشکی زدم:نی سان...هنوز برنگشته...
دستشو کشید تو موهاش:میخوای بریم دنبالش
اروم گفتم:ایه ایه خیلی خطرناکه...هوا داره تاریک میشه...
با ناراحتی نگام کرد:باشه...بعد آروم رفت کناره دوستاش
نشستم رو زمین...به غروب خیره شدم:داداشی...کجایی؟
کاریما اومد کنارم:آیو...چی شده
بغضم نمیذاشت چیزی بگم
کاریما نزدیکم شد و دستامو گرفت:اون برمیگرده...
چشمامو برگردوندم و میسارو دیدم که نشسته بود و با خودش حرف میزد:کی برمیگردیم خونه؟
کاریما برگشت و میسا رو دید:اونم حاله تورو داره...
با سر حرفشو تایید کردم
با ناراحتی نگام کرد:آیومی...یه چیزی بگو نریز تو خودت
پاهامو تو بغلم جمع کردم و سرمو گزاشتم رو زانوم...صداهای اطراف تو گوشم میپیچید
-وایییییی چه کاوایییییی میشه بهش دست بزنم هونوکا چان؟
-آره...چرا که نه یومی چان
-واییییی چقدر نرمهههههه
-بکاع بندازش اونور...
-مائو چان بهش دست بزن
-من عمرا به یه موش دست بزنمممم
-همستررررر
کاریما سرشو گزاشت رو شونم:چقدر خوبه یکیو داشته باشی که اینقدر عاشقانه دوسش داشته باشه...
سرمو اوردم بالا و با چشمای پر از اشک نگاش کردم
بهم لبخندی زد:نترس...اتفاقی نیوفتاده...
صدای نی سان رو از دور شنیدم...از جام پاشدم و دویدم سمته صداش....هوا دیگه کاملا تاریک بود و بچه ها داشتن آتیش روشن میکردن...
نی سان زمزمه میکرد:وااای خسته شدم...رتسو من تورا خواهم کشت...
وقتی تو دید اومد دویدم سمتش و بغلش کردم
دستاشو دورم حلقه کرد:ببخشید بی خبر رفتیم...
بغضم ترکید و با داد گفتم:خیلی بدی نی ساااان...اشکام تند تند از گونه هام لیز میخورد...
نی سان رو دو زانوش نشست و اشکامو پاک کرد:داداشی هیچ وقت تنهات نمیزاره
مائو اومد سمتم و با لبخند نگاهمون کرد:دیدی اومد...
رتسو رو به من کرد:میسا کو؟
جا خوردم:کناره من منتظره شما بود...اما...نمیدونم...
رتسو سرشو با دستش گرفت:وای وای وای این خیلی افتضاحه
با نگرانی نگاهش کردم:اما اون که خواب نبود...
با حالته عصبی رو کرد بهم:شما هیچی نمیدونید
داداشی آروم سمتش رفت:میریم پیداش میکنیم
رتسو آروم هلش داد:نه...یو...تو هیچی نمیفهمی...هیچکس درکم نمیکنه
ساشیدا اعلام کرد:میخوایم جدا شیم و دنباله کازاکی سان بگردیم
یوکی پرید وسطه حرفش:ایه ایه اصلا فکره خوبی نیست...سنپای...تو افسانه گفته بود اگر کسی تنها بمونه حتما میمیره
دیمون رفت سمته یوکی:تو چرا اون داستانه لعنتیو تعریف کردی؟
یوکی متعجب بهش نگاه کرد:الان همه چی تقصیره منه؟
دیمون با لحنی عصبی جواب داد:پس چی؟اگه تو اون چرت و پرتا رو نمیگفتی این قضیه لعنتی شروع نمیشد...حالا خودت میری و کازاکی سانو برمیگردونی
اخمای یوکی تو هم رفت:پس همینجا منتظر بمون...میدونم با دیدنه جنازم خوشحال میشی پس به این آرزوت نمیرسی...
نرسیا بی پروا شروع به خندیدن کرد:آآآآ....آساهینا سان خیلی با نمکی
هونوکا چشماشو ریز کرد و سمته دیمون رفت:میدونی چیه؟هیچ اتفاقی برای میسا نمیوفته...چراشو نمیدونم....اما مطمعنم...
رتسو آهی کشید:خب...مثله اینکه باید حقیقتو بهتون بگم...میسا همونیه که با قیچیه خونی تو جنگل میچرخه...
کاریما با تعجب نگاه کرد:من....منظورت چیه؟
رتسو ادامه داد:خب....بعد از مرگه پدر و مادرمون طلسم شده...و شبا تغییره شخصیت میده...شروع میکنه به کشتنه افراد...
مائو زیره لب گفت:میخواد انتقام بگیره...
رتسو با سر حرفشو تایید کرد
کاناده دوید سمته یومیکو:میدونی این ینی چی؟؟
یومیکو خندید:کاناده چان
همه تو فکر فرو رفته بودیم که صدای جیغه آشنایی به گوشمون خورد...
دویدیم سمت صدا...
***
در قسمته بعد:
...انجــــــــــــل...
...میسا لطفــا ولش کن...
...نی سانــــ...
...آ..آیو..؟
***
اوخیش اینم از اییییییین^-^
منتظره نظرات و انتقادات و همچنین حدس هاتون هسدم^-^
[ جمعه هفدهم شهریور ۱۳۹۶ ] [ 13:39 ] [ «آیومی اُتوساکا» ] [ ]