آنچه گذشت:
از اون جنگل خارج شدیم و طبق گفته رتسو ب یه آدرس معین رفتیم
تو راه میسا ب ما خبر داد ک من و تامایی سان تنها کسایی هسنیم ک میتونیم با اونیکی میسا صحبت کنیم...
با رسیدن به اون خونه منتظره تاریکیه هوا و تبدیل میسا بودیم ک بعد از تبدیل..میسا سمت صاحب خونه رفت و حرف از انتقام زد...
رتسو داد کشید که همه فرار کنیم
******
این قسمت:
همه سراسیمه به سمت دره خروجی میدویدند و انجل از بقیه جلوتر بود...دره خونه رو باز کرد و با تعجب به منظره روبه رو خیره موند...
دویدم سمتش"چی؟جنگل؟مگه اینجا خیابون و خونه های دیگه نبودن؟"
یومیکو بهم خیره شد:این چه معنی ای داره؟
دیمون داد کشید:کیساما...دهنمون سرویسه
با اومدن صدای جیغی ک بنظر میرسید برای همون خانم مهربونه به خودم اومدم:بیخیال شید فقط بیاید از این جهنم خارج شیم...
همزمان با دویدن همش فکرم ب این میرفت"اون ک زنه مهربونی بنظر میرسه...چجوری پدر و مادره میسا و رتسو رو کشته؟"
صدایی تو گوشم پیچید:خب...اولین قتل امشب زنه 46 ساله بود و حسابی انرژیمو گرفت...الان فقط یه نوجوون میتونه انریژیمو برگردونه...
صداش تو گوشم اکو شد جیغی کشیدم و رو زمین نشستم
مائو دوید سمتم و دستمو گرفت:منم شنیدم..بهتره سعی کنیم که اون نفر ما نباشیم!
با سر حرفشو تایید کردم و از جام بلند شدم و پا به پاش میدویدم
صدای جیغی آشنا از تو خونه اومد
کاریما متعجب به خونه خیره شد:سا...ساگیری
شوکه بودم نمیتونستم از جام تکون بخورم...صدای دویدن که تو گوشم میپیچید خبر دهنده این بود که کاریما..مائو و یومیکو سمت خونه دویدن...
به خودم اومدم و پشت سره بقیه حرکت میکردم
دره خونه رو باز کردیم...چهره بی رنگ ساگیری جلوی چشمم..همه روح و ذهنمو درگیر کرد...رو دوزانو کنار ساگیری افتادم و زمزمه کردم:میسا؟چی...چیکار کردی؟
میسا قهقهه زنان از خونه خارج شد...با کوبیده شدن در و صدای جیغ یومیکو بغضم ترکید و با صدای بلند زدم زیره گریه..
مائو جلو اومد و دست سرد و خونیه ساگیری رو گرفت:خوبی؟خوبی؟دِ جواب بده لعنتی
به چشمای اشکی و خیس مائو خیره شدم"پس اونم گریه میکنه..مائو دختره خیلی قوی ایه..هبچوقت جلوی ما گریه نمیکنه"
هنوز تو شوک بودم که صدای داد رتسو تو گوشم پیچید:از اینجا برید بیرووووون
یومیکو با گریه جیغ کشید:اون داره میمیره..کمک کن لعنتیییییی
صدای ضعیفی ب گوشم خورد:خواه...خواهش میکنم...ازت...خواه...خوهش...میکنم..نی سان..نی سان تنهاست..نمیخ..نمیخوام منم..ولش کنم..
کاریما لبخندی زد:همه چیز خوبه...تو خوب میشی...
ساگیری لبخندی زد و برای همیشه چشماشو بست...
سره بی جونشو تو بغلم گرفتم و جیغ کشید جوری ک حس کردم الان حنجرم پاره میشه...
انجل دوید نزدیک ما...انگار تمام مدرت اینجا بود اما متوجهش نبودم کنارم ایستاد و دستاشو مشت کرد:عیه عیه عیه...امکان نداره..اون زندس
همه چیز تو سرم میچرخید...آروم زمزمه کردم:دوشده؟
مائو با نگرانی بهم نگاه کرد:باید خودمونو نجات بدیم...بلند شد و دستمو کشید
از جام پاشدم و دنبالش دویدم صحنهٔ رو به روم کاملا پیشبینی شده بود..
نرسیا رفت سمت یوکی و طعنه وار گفت:مگه با مردن مقصر همه چیز نباید تموم میشد؟
یوکی نفس محکمی کشید ک کاملا عصبانیتش مشخص بود:رتسو؟مطمعنی مقصر همین زن بود؟
رتسو چشماشو بست:آ..آره خوده بی معرفتش بود
نرسیا پوزخندی زد:اون کتاب فقط ماله سرگرمیه
نگاهی به پشت سرم انداختم..با دیدن چهره میسا جیغ خفه ای کشیدم
میسا به نشانه سکوت دستشو جلوی لبهاش گرفت و جلو اومد دستامو گرفت
ترسیدم..خواستم دستامو رها کنم که محکم فشارشون داد
از ترس هیچی نگفتم و به چشماش خیره شدم
صدای شلیک گلوله ای کنار گوشم باعث رها شدن دستم شد و همزمان با دویدن میسا رو دوزانو فرود اومدم
رتسو تفنگو تو کیفش گذاشت و کنارم نشست صورتمو با دستاش قاب گرفت:بابت همه چیز مطعسفم آیو..نفسی عمیق کشید و از جاش بلند شد با لحنی غمگین گفت:اشکاتو پاک کن..دیگه چیزی نمونده
دستامو روی گونه های خیسم کشیدم"اشک؟من گریه کردم؟حتی متوجه نشده بودم"
مائو دستشو سمتم دراز کردو لبخندی زد:پاشو آیومی چان..
دستشو گرفتم و بلند شدم با دیدن چهره انجل..هونوکا و یومیکو جا خوردم:نا..نانده؟
یومیکو خندید:نانده مونای آیو چان^-^
هونوکا نزدیک تر شد:چیزی گفت؟
سرمو تکون دادم:عی..عیه
انجل با چهره نگران به دستام خیره شد:قرمز شدن
چشمامو به دستام دوختم"اینقدر ترسیده بودم که حتی دردی متوجه نشدم"
چشمامو با آرامش بستم:چیزی نیست انجل سان^_^
با اومدن صدای اعتراضی سرمو بالا گرفتم:
-اینا همش تقصره آساهیناست
+نانی؟چرا من؟تو از همون اول میخواستی منو مقصر کنی
-اینا حقیقته
+من باعث شدم کازاکی سان اینجوری شه؟
-شاید..من از کجا مطمعن باشم تو نبودی
+یاااا(تو کُره برای اعتراض استفاده میشه خوشم اومد گفتم استفاده کنم
)...دیگه داری عصبانیم میکنی
نرسیا سمتشون رفت و داد زد:خفه شیییییییید..یوکی..دیمون چتون شده؟همش دعوا دعوا دعوا اه
مائو با همون لحن مهربون و آرومش حرف نرسیا رو تکمیل کرد:ما یک نفرو از دست دادیم..اگه نجنبیم ممکنه آمار از این بیشتر بشه
یومیکو دستمو به آرومی گرفت و چشمک زد:بیا بریم تو جمع
لبخندی زدم و سرمو تکون دادم
تو فکرم با خودم درگیر بودم که صدای شکستن چیزی رشته افکارمو پاره کرد
***
در قسمت بعد:
...صبر کن...
...منم باهات میام...
...اههههه چرا تموم نمیشه..؟
...میشه منو بکشی؟لطفا..
***
ببخشید که خیلی بلند ننوشتمممممم
سرم شلوغهههههه واسه قسمت بعدو بیشتر میتایپم^-^
[ یکشنبه نهم مهر ۱۳۹۶ ] [ 23:47 ] [ «آیومی اُتوساکا» ] [ ]
برچسب:
نویسنده: آرمان مرادیان