-تا به حال به این فکر کردی که اونا میتونن برگردن؟
+کیا؟
-مرده ها
+همچین چیزی امکان نداره
-درسته...ولی اتفاق افتاده..25 سال پیش تو یه مدرسه اتفاق افتاده
+و...واقعا؟
-آره...سیاهی و تاریکی همه جارو میگیره...و بعد...پوفففف
+داری منو میترسونی...
-اول در باز میشه...سنسی میگه:سروصداتون خوابمو به هم زد
+تمومش کن
-بعد تلفن زنگ میخوره...ولی کسی پشت خط نیست...در نهایت صدای رعد و برق همه جارو پر میکنه
+اونه گایشیماس....تمومش کن
-ههههه خب دیگه نترس....ادامه نمیدم
حرفای اون روز حسابی روم تاثیر گزاشته بود...همش با خودم کلنجار میرفتم که اگه همچین چیزی تو مدرسه ما رخ بده باید چیکار کنم
*********************************
صبح مثل همیشه از خواب بیدار شدم و برای داداش یو صبحونه آماده کردم و بعد از جمع و جور کردن وسایل از خونه زدم بیرون...تو راه همش داشتم ب حرفای اون فکر میکردم...واقعا ممکنه مرده ها برگردن؟
نکنه برگشتشون دلیلی داره...
یهو یکی از پشت زد بهم...جوری جیغ کشیدم ک گوش خودمم صوت کشید:کاریما چان منو ترسوندی
کاریما پوزخندی زد:قصد منم همین بود^-^
لبخندی زدم و به راهم ادامه دادم
کاریما یکم جا خورد...سمتم اومد:پس اون آیومیه شیطون کو؟
بهش زل زدم...جلوتر رفتم و دستامو از هم باز کردم:همینجاس...ببین
کاریما با تردید بهم نگاه کرد:چی شده؟
سرخ شدم...از کجا فهمید آخه؟سرمو بالا گرفتم:داشتم ب یه سری مسائل می اندیشیدم...
کاریما خندش گرفت:بعله معلمه ادبیات
خندیدم و با لحنی تمسخر آمیز گفتم:دوباره دلت میخواد بری دفتر؟
چشماش گرد شد:مگه ساعت چنده؟0_0
خندیدمو ب ساعتم نگاه کردم:تقریبا باید تا 3 دقیقه دیگه مدرسه باشیم وگرنه...
دستشو محکم کوبوند رو پیشونیش بعد با یه حالت مسمم گفت:عمرا اگه دوباره بخاطره تاخیر پامو بذارم تو اون سگ دونی...بعد با شتاب دوید سمت مدرسه...
وقتی رسیدیم ساشیدا(ناظم کم عقلمون) دم در بود
سرمو انداختم پایین و خیلی آروم گفتم:خسته نباشید....سنپای
چشم غره ای بهمون رفت و خیلی طلبکارانه گفت:اوتوساکا و آکابانه سان...امروز رو یادتون باشه...
یکم که ازش دور شدیم دیدم کاریما داره زیر لب چیزی میگه:چی شده کاریما چان؟
معلوم بود از عصبانیت داره مترکه سرشو بالا گرفت و با حرص گفت:باکا...ب اون چه که ما ساعت چند میایم...
دستشو گرفتم:آجی آروم باش...یه نمره انضباطه دیگه...بیا بریم سره کلاس...
****************************
سره جام نشسته بودم...اونروز هیچکس از اکیپمون غایب نبود...خیلی خسته بودم
همینکه چشمام داشتن سنگین میشدن یه چیزی خورد تو سرم...یه کاغذ مچاله شده بود...بازش کردم توش نوشته بود:نخواب بچه...من چهار چشمی میپامت
از دست خطش معلوم بود کسی نیست جز دیمون
برگشتم و نگاش کردم...پوز خندی زد و دستشو ب حالت ویکتوری(پیروزی) بالا برد
سرمو از تاسف تکون دادم و برگشتم سمت معلم
اصلا یادم نیست داشت چی واق واق میکرد...
داشتم رو میز چرت و پرت مینوشتم که دره کلاس خورد...دوتا دختر وارد شدن...و پشت سره اونا ساشیدای کبیر اومد
چشمامو گرد کردم و بهشون زل زدم...با خودم گفتم:لعنتی...بازم دانش آموزه جدید؟نمیدونم چرا هرچی دانش آموزه جدیده تو کلاس ما میاد
ساشیدا با صدایی ک انگار بلندگو قورت داده گفت:امروز دوتا دانش آموزه جدید داریم
مائو هم نه گزاشت نه برداشت گفت:عه؟جدی؟مرسی ک خبر دادین
ساشیدا رو کرد به مائو:تامایی سان نظم کلاسو بهم نریز
درسته ک خیلی مقتدره ولی هیچی حالیش نیست....حتی اگه بری جلوش و چندتا فحش قلمبه بارش کنی بازم میگه نظمو به هم نریز از این رو خیلی از بچه ها با خیال راحت بهش تیکه میندازن....
ساشیدا ادامه داد:ایزومی...کازاکی...خودتونو معرفی کنید
یکیشون جلو اومد و با لحنی لرزون گفت:ک...کنیچوا...می...مینا سان
من ساگیری ایزومی هستم...و از مدرسه هوشینومی منتقل شدم...
«هوشینومی....؟انگار اسمشو شنیدم....»
خیلی به چشمم اومد...موهای صاف و خاکستریه بلندش که تا زانوهاش بود...و رنگ چشمش خیلی نظرمو جلب کرد...کاملا معلوم بود خیلی خجالتیه اون بیشتر از دوجمله نگفت و سریع عقب رفت و پایین رو نگاه میکرد...
نفر دوم جلو اومد و با صدایی رسا گفت:سلام دوستان....من رو میتونین میسا کازاکی صدا کنین...من و ایزومی سان از مدرسه هوشینومی منتقل شدیم و دوستی با شما برامون افتخاره
یکی از بچه های کلاس خیلی جدی شروع کرد:خب سنپای حالا اگه کاری ندارید سنسه داشت درس میداد
سنسه با لحنی هیجان زده روبه ما کرد:یکم از توموری سان یاد بگیرید ک اینقدر درس براش مهمه...
یومیکو چان دستشو گذاشت زیره چونش:آره آره...ادامه بدید خیلی خوابم میاد...
با این حرفش کلاس رفت رو هوا و سنسه پوکر فیس ب ما نگاه میکرد
تا اومدم چیزی بگم یکی دستشو گذاشت رو شونم...
***
چندتا از دیالوگ ها در قسمت بعد:
... ولم کنین...
...میسا...داری چیکار میکنی؟...
...یه بار دیگه تکرار شه همتون اخراجین!...
...من اون بکاع رو میکشم....
***
ببخشید که خوب نشد...سعی کردم همرو بیارم
اونایی هم که هنوز نیومدن صددرصد قسمت بعد هستن
این قسمت یجورایی حالت معرفی داشت
از قسمت سوم هیجانش میره بالا^-^
فردا قسمت بعدیو میذارم
[ سه شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۶ ] [ 11:54 ] [ ❤Ayumi Otosaka❤ ] [ ]