آنچه گذشت:
امروز دوازدهمین روزیه که ما اینجاییم فقط یک روز وقت داریم
میسا چیزای مبهمی بهم گفت که حسابی گیج شدم
از یه طرف نگران اینم از یه طرف نگران مشکلاتی که بین منو و نرسیا وجود داره باید هرجور شده قبل از مرگ کینه هارو از بین ببیرم
هممون منتظر روزی هستیم که قراره دیگه نباشیم
***
-تا به حال به این فکر کردی که اونا میتونن برگردن؟
+کیا؟
-مرده ها
+همچین چیزی امکان نداره
-درسته...ولی اتفاق افتاده..25 سال پیش تو یه مدرسه اتفاق افتاده
+و...واقعا؟
-آره...سیاهی و تاریکی همه جارو میگیره...و بعد...پوفففف
+داری منو میترسونی...
-اول در باز میشه...سنسی میگه:سروصداتون خوابمو به هم زد
+تمومش کن
-بعد تلفن زنگ میخوره...ولی کسی پشت خط نیست...در نهایت صدای رعد و برق همه جارو پر میکنه
+اونه گای شیماس....تمومش کن
-دختری با موهای بلنده مشکی و پراهنی به قرمزیه خون وارد جمع میشه
ازتون میخواد باهاش بازی کنین اون این بازیو خیلی دوست داره
***
با حس لرزی از جام پریدم"بازم اون خواب"
یادمه نی سان این داستانو برام تعریف کرد اما من نذاشتم که آخرشو بهم بگه...امروز روزه آخره من باید این معما رو حل کنم...
از چادرم اومدم بیرون نور آفتاب چشممو اذیت میکرد با دستم جلوی چشممو گرفتم و کور کورانه ب جلو حرکت کردم که یهو خودمو نقش بر زمین دیدم"اه لنتی این چ سنگی بود این وسط؟"
یاده دیشب افتادم...صدای جیغ یومیکو...برای چی بود؟
مائو اومد نزدیکم و دستشو سمتم دراز کرد:چشماتو باز کن آیومی چان حواست کجاس آخه؟
دستشو گرفتم و از جام بلند شدم:یومیکو...چطوره؟
لبخندی زد:داره با بقیه صبحونه میخوره
شوکه شدم:پس دیشب چرا جیغ کشید؟
خندش گرفت:یومیکوعه دیگه...جو میگیرتش گاهی اوقات
نفس راحتی کشیدم:یوکاتاااا...آنو...راستی اونه چان؟
نی سان رو ندیدی؟باید یه سوال مهمی ازش بپرسم
سرشو ب معنی منفی تکون داد
سریع ازش تشکر کردم و سمت جمعیت دویدم
رتسو دستمو گرفت جوری داشتم میوفتادم...سریع خودمو جمع و جور کردم:اوهایو رتسو ساما
خندید:کجا با این عجله
-نی سان...نی رو ندیدی؟
+چرا همین اطراف بود...چطور؟
-باید یه سوالی راجع به اون داستان ازش بپرسم
+کدوم داستان؟
-میشه برم؟لطفا
+آ...آره برو...موفق باشی
سایه ای از نی سان رو دیدم و دنبالش دویدم:نی سااااان نی ساااان آخره اون داستان چی میشه؟
برگشت سمتم:اوه آیو...تویی؟کدوم داستان؟
+همونی ک قبل از این اردو برام تعریف کردی
-اونو میگی...؟راستش...خودمم آخرشو نمیدونم منم مثل تو هیچ وقت نذاشتم مامان کاملشو برام تعریف کنه...
آه کوتاهی کشیدم:باشه...من میرم پیش بقیه
***
دوره هم نشسته بودیم و همه تو فکر بودیم...یهو ابر و مه همه جارو گرفت و تاریکی همه جا حکم فرما شد
خیلی ترسیدم از جام پریدم:ساعت چنده؟هنوز ظهرم نشده چرا تاریک شد؟
انجل سرشو انداخت پایین و صدای گریش سکوت رو میشکوند
ساشیدا سنپای از چادرش اومد بیرون:انجل سروصدات خوابمو بهم زد
با این حرف سنپای سره جام میخکوب شدم"نه این نباید حقیقت داشته باشه"
سمت یومیکو رفتم:اونه چان من...من متاسفم...
یومیکو لبخند زد:مگه تقصیره توعه؟
اشکام سرازیر شدن:نه ولی اگه زودتر میجنبیدم میتونستم درستش کنم
نگاهی بهم انداخت:هیچ کس...
صداش با صدای زنگ گوشیم برخورد کرد
سریع گوشیمو برداشتم"چرا شماره ای نوشته نشده؟":الو...؟ا...الو...؟
صدای بوق بوق کردن تو گوشم پیچید:ایه...ایههههههه
انجل دوید سمتم:کی بود آیومی؟
اشکام سرازیر شد:کسی...چیزی نگفت...
نرسیا نزدیکم اومد:تو همه تلاشتو کردی...ولی مثل اینکه قراره بمیریم
موهامو دادم پشت گوشم:نمیذارم این اتفاق بیوفته....باید از قضیه سر در بیارم
مائو اومد جلو:منم هستم
سریع سمت جنگل رفتیم
یومیکو و کاریما سریع پشتمون دویدن:صبر کنید ما ام میایم
***
تو تاریکیه جنگل نوری ب چشمم خورد مستقیم به سمتش حرکت کردم
نزدیک که شدیم یه دره خیلی بزرگ جلومون ظاهر شد
روی اون در یه علامت الماس بود"آره همون الماسی که میسا بهم داده بود"
سریع الماسو از جیبم دراوردم و جای خالیه اون در گذاشتم
در با صدای عجیبی باز شد
یومیکو ب لحنی نگران رو کرد ب ما:اصلا حس خوبی ندارم
مائو قدم به جلو گذاشت:نترسید وقت نداریم
کاریما دستمو گرفت:بیا بریم آیومی چان
همگی آروم آروم به سمت جلو قدم برمیداشتیم
تا اینکه رسیدیم به یه ستون بلند بنظر میرسید کتابی روشه:دخترا باید اون کتابو برداریم
یومیکو نشست رو زمین:آخه چطوری؟خیلی بلنده دستمون بهش نمیرسه
مائو اومد سمتم:آیو تو از همه سبک تری برات قلاب میگیرم برو بالا و اون کتابو بردار
با ترس به ستون نگاه کردم:ها...های
یومیکو جلو چشماشو گرفت:آیووووو مراقب باش >_<
جلو رفتم و از ستون بالا رفتم اولین چیزی که ب دستم خورد رو برداشتم و پایین اومدم
یه کتاب بزرگ بود پر از الماس های صورتی
یومیکو نگاهشو ب کتاب دوخت:کاواییییییی
مائو لبخندی زد:بازش کن آیو
کتاب رو باز کردم..توش پر از طلسم و نفرین بود
کاریما بهم نگاهی انداخت:برو تو فهرستش حتما از اسمش میفهمیم
فهرست و باز کردم و دنبال اسمی آشنا گشتم تا چشمم به یه اسمی خورد:طلسم قرمز تو پرانتزی جلوش نوشته شده بود(دوگانگی شبانه)
سریع صفحه رو باز کردم و بلند بلند شروع کردم به خوندن:
یکی بود که بعد از مرگ به زندگی بازگشت
او دلیل مرگ خود را همراه با بقیه میجوید
یکی بود که تظاهر نبودنش همه جا پر شده
تا مرده به مرگ بر نگرده این طلسم شکسته نمیشه...
خیلی گیج شده بودم:یکی بود که بعد از مرگ به زندگی بازگشت...این ینی چی؟
مائو موهاشو پشت گوشش انداخت:ینی...میسا
کاریما شوکه از جا پرید:ینی میسا مرده؟
مائو نگاهشو به زمین دوخت:میسا تو اون تصادف با پدر و مادرش مرده
یومیکو حرف مائو رو تکمیل کرد:و حالا برگشته تا دلیل مرگشو با ما پیدا کنه
کاریما ادامه داد:اگه تا روزه سیزدهم دلیل رو پیدا نکنه همه همراهانشو نابود میکنه...
"مرده ها به زندگی برمیگردن"
***
...فقط تو اینقدر سختی نکشیدی...
...بسته دست از سرم بردار....
...دیگه آخر راهه...
...دوشده؟ هونتونی...دوشده..؟
***
هیممممممممم اینم از این منتظر قسمت آخر باشییییددددد
[ جمعه چهارم خرداد ۱۳۹۷ ] [ 15:54 ] [ «آیومی اُتوساکا» ] [ ]
برچسب:
نویسنده: آرمان مرادیان