
رمان ترس و نفرت قسمت 15 آنچه گذشت:امروز دوازدهمین روزیه که ما ای&...
ادامه مطلب
سلام دخترا دلم برای شما تنگ شده بود پست گذاشتم چون خواستم بدونین برگشتم و این به من شباهت زیادی داره. [ شنبه سی ام دی ۱۳۹۶ ] [ 15:36 ] [ «ناهو تاکامیا» ] [ ]...
ادامه مطلب
آنچه گذشت:اتفاقاته جالبی افتاد...دره خونه رو که باز کردیم متوجه شدیم برگشتیم به همون جنگلی که بودیم و هیچکس نمیدونست چجوری...اتفاقات جدید و مرگ ساگیری ایزومی روحیه همه رو خراب کرده بود...میسا سعی داشت بهم چیزی بگه اما نشد...همش تو فکرم همش غمگینم خسته شدم خسته...تو این فکرا بودم که صدای شکستن چیزی رشته افکارمو پاره کرد..***دویدیم سمت صدا انجل رو دیدم که موهای خوشرنگ طلاییش تو صورتش ریخته شده و با صدای آرومی گریه میکنه...ظرفه بزرگی جلوی پاش به هزار تیکه تقسیم شده بود..جلو رفتم و تا خواستم چیزی بگم دستای خونیشو دیدم که از ترس جیغه خفه ای کشیدممائو دوید سمتش و کشیدش کنار با دستاش صورتشو قاب گرفت و داد زد:انجل چیشده؟از دستت افتاد؟آره؟بگو آره...انجل از ترس به لکنت افتاده بود:اون...میخواست....منو...
ادامه مطلب
جیییییییغغغغغغغغ تولدهههههههههه اونم کییییییی؟؟؟ آبجیه خوشگلم مائو چااااااان ایشالله به همه آرزوهای قشنگت برسی و تو همه مراحل زندگیت موفق باشی خیلی خوشحالیم که تورو داریییییم تولدت مبارکککککک [ چهارشنبه سوم آبان ۱۳۹۶ ] [ 22:44 ] [ «آیومی اُتوس...
ادامه مطلب
سلام به همه دوستای گلم من زهرا هستم مدیره وب خیلیا منو با اسم لایت استار یا آیومی اوتوساکا میشناسن....من یه اوتاکو و عاشق نقاشی ام....خیلی دوستون دارممممممسایوناراااااااااااااا ...
ادامه مطلب
آنچه گذشت:از اون جنگل خارج شدیم و طبق گفته رتسو ب یه آدرس معین رفتیمتو راه میسا ب ما خبر داد ک من و تامایی سان تنها کسایی هسنیم ک میتونیم با اونیکی میسا صحبت کنیم...با رسیدن به اون خونه منتظره تاریکیه هوا و تبدیل میسا بودیم ک بعد از تبدیل..میسا سمت صاحب خونه رفت و حرف از انتقام زد...رتسو داد کشید که همه فرار کنیم******این قسمت:همه سراسیمه به سمت دره خروجی میدویدند و انجل از بقیه جلوتر بود...دره خ...
ادامه مطلب
سلام به همه دوستای گلم من زهرا هستم مدیره وب خیلیا منو با اسم لایت استار یا آیومی اوتوساکا میشناسن....من یه اوتاکو و عاشق نقاشی ام....خیلی دوستون دارممممممسایوناراااااااااااااا ...
ادامه مطلب
رمان ترس و نفرت قسمت 11 آنچه گذشت:انجل زخمی شده بود...فکر کنم یه بگو مگو با میسا داشتهدرحاله فرار بودیم که پام به یه سنگ گیر کرد و صدای خودم و میسا رو میشنیدم خوابه عجیبی بود...یوکی از تو کتابه طلسم هاش طلسمه میسا رو پیدا کرد و راه حل کشتنه مقصر بود...قسمته قبل با جمله رتسو "پس میسپاریمش به میسا" تموم شد..***-خب...از الان تا تاریکیه هوا حدودا چهار ساعت وقت داریم..باید عجله کنیم-نرسیا چان درست میگ...
ادامه مطلب
سلام به همه دوستای گلم من زهرا هستم مدیره وب خیلیا منو با اسم لایت استار یا آیومی اوتوساکا میشناسن....من یه اوتاکو و عاشق نقاشی ام....خیلی دوستون دارممممممسایوناراااااااااااااا ...
ادامه مطلب
سلام به همه دوستای گلم من زهرا هستم مدیره وب خیلیا منو با اسم لایت استار یا آیومی اوتوساکا میشناسن....من یه اوتاکو و عاشق نقاشی ام....خیلی دوستون دارممممممسایوناراااااااااااااا ...
ادامه مطلب
سلام به همه دوستای گلم من زهرا هستم مدیره وب خیلیا منو با اسم لایت استار یا آیومی اوتوساکا میشناسن....من یه اوتاکو و عاشق نقاشی ام....خیلی دوستون دارممممممسایوناراااااااااااااا ...
ادامه مطلب
رمان ترس و نفرت قسمت 9 آنچه گذشت: روزه شادی رو داشتیم...بچه ها میخندیدن و تظاهر میکردن اتفاقی نیوفتاده...درمورده میسا خیلی نظریه وجود داره که از هیچکدوم مطمعن نیستیم....سنسه همرو جمع کرد و یکم دلداریمون دادهمه میترسیدیم ک دوباره شب بشه و نفره بعدی ما باشیم...***********این قسمت:سنسه شروع کرد به درس دادن...با خودکارم ور میرفتم و فکر میکردممیسا دستش رو بالا گرفت:سنسه لطفن قسمته قبلو دوباره توضیح بد...
ادامه مطلب
سلام به همه دوستای گلم من زهرا هستم مدیره وب خیلیا منو با اسم لایت استار یا آیومی اوتوساکا میشناسن....من یه اوتاکو و عاشق نقاشی ام....خیلی دوستون دارممممممسایوناراااااااااااااا ...
ادامه مطلب
خب....فعلا همینا بوووود^-^ نظر فراموش نشه... اوووو راستی...بچه ها هیچ اتفاقی نیوفتاده و من ناراحت نیستم همینجوری اینارو گزاشتم^-^ [ دوشنبه بیستم شهریور ۱۳۹۶ ] [ 17:12 ] [ «آیومی اُتوساکا» ] [ ]...
ادامه مطلب
رمان ترس و نفرت قسمت 10 آنچه گذشت:نی سان منو کاملا جون به لب کرد چون با رتسو رفته بودن تو جنگلبعد از برگشتنشون متوجه شدیم میسا غیبش زده...رتسو قضیه طلسم شده میسارو برامون تعریف کرد و حالا میدونیم از چی باید بترسیمهمه ساکت بودیم ک صدای جیغی به گوشمون رسید***این قسمت:دویدیم سمته صدا نرسیا از هممون سریع تر میدویدبه جایی رسید و جیغ کشید:انجلللللهممون ب سرعت خودمونو بهش رسوندیم...انجل رو دیدم ک رو زمی...
ادامه مطلب
واستا دنیاااااا من میخوام پیاده شمممممم چرا اینقدر زووووود دیر میشهههه؟ جییییییغغغغغ نهههههههههه دارم دیوونه میشمممممم به اطلاع میرسانم که... 31 شهریوره امسال هم غروب جمعستهم اخرین روز تابستونههم اول محرمههم فرداش اوله مهرِهم فرداش شنبس من دیگه حرفی ندارممممممم [ چهارشنبه بیست و دوم شهریور ۱۳۹۶ ] [ 23:9 ] [ «آیومی اُتوساکا» ] [ ]...
ادامه مطلب
سلام به همه دوستای گلم من زهرا هستم مدیره وب خیلیا منو با اسم لایت استار یا آیومی اوتوساکا میشناسن....من یه اوتاکو و عاشق نقاشی ام....خیلی دوستون دارممممممسایوناراااااااااااااا ...
ادامه مطلب
آنچه گذشت:نمیدونم چجوری تو این گرما بارون اومد....تو اون تاریکی و سرما نرسیا یه دخترو دیدرتسو رفت و اونو اورد سمت ما...وقتی بهوش اومد گفت احتمالا همه دوستاش مردن....روحیه اش خیلی ضعیف بود...یوکی درمورده داستانش بهم گفت که اگر نتونن متوقفش کنن همه میمیرن...****************این قسمت:همه عصبی بودیم و میترسیدیم...ساگیری اومد تو جمع و با دیدنه اون دختر شوکه شد:هون...هونوکا سان؟هونوکا سرشو بالا گرفت:ساگ...
ادامه مطلب
آنچه گذشت:بعد یه دعوا بین همه بچه ها سرم گیج رفت و بیهوش شدم...وقتی بیدارشدم صبح شده بود...میسا برگشته بود و بچه ها شاد بودن....در حاله صحبت کردن با میسا بودم که مائو از چادر بردتم بیرون*************این قسمت:دنبال مائو دویدم...صدای یومیکو رو از دور میشنیدم-وااااااییییی چه کاواییهکنجکاو شدم که ببینم چی اونجاس...سمت بچه ها رفتیم...یه حیوونه کوچولویه خوشکل اونجا بود...شبیه موش بود اما یکم بزرگتر...ب...
ادامه مطلب
❤️كنيچوا مينا سان❤️ ❤️واتاشيوا هونوكا كوساكا دس❤️ ❤️من نويسنده ي جديدم❤️ ❤️بهترين دوست آيومي چان❤️ ❤️اميد وارم در كنار هم بهمون خوش بگذره❤️ ❤️و بتونيم دوستاي خوبي باشيم❤️ ❤️سعي ميكنم مطالب قشنگي بزارم❤️ ❤️فعلا جااااانه ❤️ [ یکشنبه پنجم شهریور ۱۳۹۶ ] [ 19:21 ] [ «Honoka kousaka» ] [ ]...
ادامه مطلب